تبليغاتX
شترستان
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
بازگشت شتری

سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام احوال شما ؟ خوبید ؟ خوشید ؟

جانم؟ .... لال شم ؟ برم بمیرم ؟ پست نزنم خیلی سنگین تره ؟ .... بله؟ من الان خیلی وقته مُردم؟ .... چی؟ .... مجلس ختم هم گرفته بودید برام ؟ ....هاااااا؟ مراسم چهلم هم گرفتید ؟ .... جانم؟ حلوای شب هفتم خیلی خوش مزه بود ؟ خوب یه ذره هم واسه من نگه می داشتید ! .... چی؟ هر پنجشنبه می رید بر سر مزارم فاتحه می فرستید برام ؟ بابا  بامرامااااااا با معرفتاااااا خیلی مخلصیم به خدا شرمنده می کنید .... هاااااا؟ چی شد؟ الان من یه روح سرگردانم یعنی ؟ چی؟ الان من جز ارواح خبیثه ام ؟یعنی الان کیبورد دکمه هاش داره خودکار بالا پایین می ره  و هیچ کس هم پشت میز نیست و هوا هم خیلی تاریک و سرد و طوفانیه ؟ چی ؟ نه دیگه بابا... اِ اِ اِ زشته نگو اینو ....از ترس الان جاتو ... ای بابا ! هاااااااا؟ الان می خواید برید جن گیر خبر کنید بیاد منو بگیره ؟ بی منو بگیر بی منو بگیر (با سرنگی در آرنج (اصلا هم نمی گم دارم به کدوم فیلم اشاره می کنم ) ) بله؟ الان دیگه وبلاگم متروک شده ؟ خانه اشباح شده ؟ تار عنکبوت بسته ؟ خفاش ازش آویزونه ؟ شبا اشباح ازش میان بیرون تو وب سرگردون می شن ؟ ... جانم ؟ دارن آسیب جانی به وبلاگها و وبلاگ نویس ها می رسونن ؟ چی؟ اخبارش همه جا پیچیده و کسی از ترس اشباح وبلاگ من دیگه وبلاگ نمی نویسه ؟ نمونه اش این؟ ...بله ؟ الان عکس این شتری ناز من شبیه یه خون آشام با دندونای تیز و خونی شده ؟؟؟؟ .... نه .....

نه به خدا اینجوری نیست ، وبلاگ طفلی من هنوز زنده است ، ایناها نفسم می کشه : هوووووووووووم هاااااااااااااااااا هوووووووووووم هاااااااااااااااااااا (تابلوست داره تو سی سی یو نفس می کشه ؟)

آخه شماها نمی دونید که به من چی می گذره که آخه. د ِ آخه اگه بدونید مثل ابر بهار ... نه ببخشید ... مثل آفتاب لنگ ظهر تابستون بهار از حرارت ذوب می شید . خوب نمی ذارید تعریف کنم که ، هی من و به باد ناسزا گرفتید که آپ نمی کنه این .... جانم ؟ حاشیه نرم؟ زود تعریف کنم برم شرم و کم کنم اعصاب نزنم ؟ بله چشم ...

گر بدانید این شتر بینوا از چه صحرای سوزانی نزد شما باز همی گردیده سخت در شگفت خواهید ماند . آن گرمایی که گوشت تن آب نمود و لک های متعدد بر اثر عدم استفاده از کرم ضد افتاب بر چهر نشاند ، آنچنان که چون در بازگشت در آینه بنگریستم دیدم از آن همه هیبت شتریمان جز زرافه ای مردنی هیچ بر جای نمانده!

شتر تحلیل رفته

وتمام بد بختیها از همان آزمون فوق لیسانس یک ماه و اندی پیش شروع شد ! باور بفرمایید من اهل این اعمال نبودی ، اغفالم بکردند! زیر پایمان نیک بنشستند که بیا برو این آزمون همی ده که خیر و سعادت دنیا و آخرت تو در آن باشد! که چون این بدادی سخت رستگار گردی و راه کمال بر تو نیک گشاده آید ! آخر یکی نبود به این جماعت مشوقیسم گمراه بگوید : آن کو همی لیسانس را به صد شلنگ تخته و دویست پشتک و واران و هزار بار گرو گذاشتن اخلاق و دین و دنیا و مال و منال و ایمان و اعتقاد، بگیرد و در نهایت مدرکی با معدل زیر خط فقر به او دهند را چه به ماورای لیسانس! آخر چه به اصرار این همه کمال و عالم ماورا ؟ ها؟ ... و بدین سان سخت غافل آمدیم و سخن جاهلان به جان بسپردیم ....

پس مرا گفتند چند ماهی ترک وب و وبلاگ و  چت و وویس و ایمیل ها و پست الکتریکی و مکانیکی و مغناطیسی و غیره و ذلک کن و سخت بنشین و جمعی از حیوانات اعم از خر (و سایر اقوام و بستگانش) گاو (هم ازنوع وحشی مخصوص گاوبازی هم از نوع ده من شیرده) بز (از نوع زنگوله پا و سه فرزند محبوبش) و شتر (که با مخالفت شدید بنده روبه رو شد) گرد همی بیاور و چماقی از جنس درخت گردو که دوامش به چند ماه کفایت کند اختیار نما و این حیوانات زبان بسته ا نیک شبانه روز بزن ، باشد که حاجتت روا آید. پس من نیز چنین بکردم و شرط رشد و کمال و ترقی به جای اوردم و دست اخر مرا بگفتند : و چون خواهی در این طی طریق به غایت الغصوی رسی سخت فسفر بسوزان که هر که این عنصر بسوخت جملگی چون پروانه ای بشد که بر شمع بسوخت . ما نیز گفتیم فسفر چنان بسوزانیم کان سوخته را جان شود و آواز نیاید!

و چون روز موعود فرا برسید به سان شیری ژیان و اشتری زانتیا ، غرش ها نمودیم و نعره ها بر آوردیم و گرد و خاک به پا کنان قدم در میعادگاه نهادیم که جملگی شرکت کنندگان را لرزه بر اندام بیوفتاد. در همین حس و حال و احوال بودمی که دیدیم شخص شخیصی با یک ساک دستی اندرون شد و پشت ما نشست . نزد خود گفتم : ایول بابا ! ما را سه ساعت در درگاه ازمونگاه سراپایمان را گردیدند که مبادا یک مداد اضافه تر با خود نداشته باشیم آنوقت این را با ساک اندرون کردند ؟ عجب پارتی بازی هایی هاااا ... چندی بعد در ساک مبارک را گشود ! نخست یک ساندویچ مخصوص هایدا با نوشابه خانواده بیرون آورد و شروع کرد پشت ما ملچ ملوچ کردن! ... آخر نیم ساعت قبل از ازمون آدمی آب دهانش را هم نمی تواند قورت دهد انوقت هایدا؟؟؟؟ نزد خویش اندیشیدم که شاید طفلک واقعا خبر ندارد که تا لحظاتی دیگر چه بر سرش خواهد امد! خواستم با دلسوزی بگویم جانم عزیزم دلبندم اشتباه آمده اید اینجا محل ازمون است نی تفرجگاه !... که دیدیم... یک چیپس خانواده ، یک پفک خانواده ، یک بیسکوییت خانواده ... (  خلاصه همه را با خانواده آورده بود ، فقط خودش تنها آمده بود) در آورد و .... تا شروع آزمون چنان خوشی با خویشتن خویش گذراند که عمرنات در سیزده بدر آنچنان خوشی بگذراند. گویا مشوقان وی نیز او را گفته بودند که : شرط کمال در این آزمون این است که نیک بخوری و بخوری و بخوری تا تورا رتبتی سخت نکو حاصل آید !

چندی گذشت ... پس برگه ها بر ما نمودند ....

جان شما عزیزان چون آن برگه ها بدیدم ، رنگ از رخسار چنانم پرید که مرغ از قفس باز !

پس زیر و زبر نمودم که شاید از جمیع آن حیوانات که زده بودیم اثری بیابیم ، لیک جز جانوران عجیب الزوایا و غریب السجایا هیچ نیافتیم !آنگاه نزد خویش گفتیم به آنکه از ذخیره فسفر خویش چیزی بسوزانیم باشد که حاجت روا آید ! پس نیک بسوزاندیم و بسوزاندیم و بسوزاندیم و ... که خام بودم پخته شدم سوختم ! جان دوستان چنان می سوزاندم که دود از گوش و حلق و بینی و چشم و چالمان فضا را سخت آکنده بود .... لیک هیچ سوالی حل نیامد که نیامد !

پس ترک میعادگاه کرده و با سری افکنده عزم منزل نمودیم. در راه چون باز می گشتم دیدم این مانتوی مبارک سخت به تن لق می زد ! اوا ! اینکه صبح امدیم اندازه تنمان بود چه شده که  چنینش ناگهان گشادی در کار آمده! خود به این در و آن در زدم تا سبب مرا معلوم آید و چون به منزل شدم وزن خویش نمودم و دیدم از پنجاه و پنج کیلو هیبتمان چهل و پنج کیلو بیش نمانده ... نیک که اندیشیدم مرا حقیقتی بس شگرف حاصل آمد :

خاک بر سرمان ! همانا آنکه بر سر آزمون می سوزاندیم و دود و دمش را به راه انداخته بودیم چربی بودستی نی فسفر ! دیدم هر چی می سوزوندم هیچی حل نمی شدااااا نگو داشتم عوضی می سوزوندم

و انگاه بود که دانستم خوش به سعادت انکه آمد بر سر آزمون بخورد و برفت!

لیک نزد خویش اندیشیدم به آنکه اینک از تجربتی که مرا حاصل آمده در جهت رستگاری خویش سودی جویم و چون بدیدم مرا در عالم ماورا و کمال علم و فضل قدمی نیست سخت به فکر دنیا و مال و منال و جاه و جلال  اوفتادمی . دیدیم مردم چپ و راست  نزد متخصصین لاغری می روند و هزینه ها می کنند و پول ها در جوق می ریزند ، گفتیم ما چمان کمتر از آنهاست هاااا؟ دستمان که اینجوری یا اونجوری یا هر جوری که نیست ، می آییم یک انیستیتو زیبایی شتری تاسیس می کنیم و تبلیغات می زنیم :

توجه توجه ! لاغری لاغری ! با آخرین متدهای علمی شتری ! با هشت مرحله آزمون آزمایشی! در هر آزمون تضمینی ده کیلو لاغرتر شوید ! لاغری در انتهای دوره تا هشتاد کیلو ! اساس این روش بر مبنای آخرین تحقیقات انجام شده بر روی سوخت و ساز بدن توسط شتری می باشد ! آزمون ها بر اساس مشابه سازی با آخرین آزمونهای کارشناسی ارشد می باشد که در هر آزمون با اساتید مجرب به شما آموزش داده می شود که چگونه به جای نیم مثقال فسفر ده ها کیلو از چربی های خود را از بین ببرید! یادتان باشد شعار ما این است : زرافه شدن حق شماست !

با انیستیتو زیبایی شتری این جوری شوید

از دوستان عزیزی که قصد دارند با ما همکاری نزدیک در تاسیس این انیستیتو زیبایی داشته باشند تقاضا می شود برای کسب اطلاعات بیشتر به سایت رسمی انیستیتو زیبایی شتری مراجعه فرمایند !

 

و چنین گذشت شش ماه از عمر مبارک ...

***

آقا ما این آزمون را دادیم گفتیم دیگر خلاص ... بنشینیم پای وبگردیمان لذتش را ببریم ... که ناگاه ... چشتان روز بد نبیند ، به چنان درد بی درمانی دور از جان عزیزتان مبتلا شدیم که جامعه شتری تا به امروز به خود ندیده بود !

عین شتر افتادیم به سیاه سرفه . جان شما هفت روز و هشت شب و نه بعد از ظهر و ده صبح چونانم سرفه راه نفس گرفته بود که گاه چون لبو کبودیمان حاصل می آمد گاه چون گچ سفیدیمان . یعنی سرفه در انواع رنگهای جیغ بنفش و قرمز و نارنجی و فسفری و سرخابی ! دیدیم نخیر ! به صد کوشیدند درمانمان کنند نشد که نشد . گفتیم جهنم و ضرر نزد یک متخصص برویم ببینیم چه مرگمان است : دکتر ... متخصص بیماریهای داخلی فوق تخصص بیماریهای ریوی از آمریکا ! دیدیم نیک خفن است گفتیم نزد همین می رویم.

- السلام علیک یا حضرت دکتر

- هوووم

- بله؟

- مشکل؟

- جانم! ها بله ! حضرت دکتر بنده حقیر مدتی است عین چی ، البته خودمم هم دقیق نمی دانم عین چی ، هی می سرفم و می سرفم و ...

- سیگار می کشی

- نخیر

- حشیش ؟

- بله؟

- کراک؟

- جانم؟

- شیشه؟

- هاااا؟

- دچار حالات نوستالژیک هم می شید؟

- نَمَنَ ؟؟؟؟

حضرت دکتر باور بفرمایید بنده حقیر به یکی از دردهای اولیه بشر نظیر سیاه سرفه ، ذات الریه ، حصبه ، سل ، وبا ، یرقان ...مبتلا شده ام . باور بفرمایید بشر اولیه هم نظیر این سرفه ها را داشته ، جان خودم درد و مرض من انقدرها هم که فکر می کنید تکنولوژیک نیست.

نسخه ای بی سر و ته برایمان پیچید و به سلامت!

و اینک از ان زمان که از نزد آن عالم دهر آمده ام سخت به خویشتن خویش مشکوکم ! هی توهم می زنم که دارم چیزی از چیزها که او گفتستی می کشم و هی می بینم که هیچ نمی کشم! باور بفرمایید شب ها خوابم نمی برد ، می ترسم بخوابم و یواشکی وقتی من خوابم بلند شوم و بروم چیزی بکشم! جان شما از آن روز هر جا را که بشود چیزی از آن چیزها پنهان کرد ، می گردم و هیچ نمی یابم : لای کش جوراب ، لوله سماور ، وسط در قوری ، پورت ، پشت عقربه ثانیه شمار ....! و نیز هر جا که اثری از کشیدن بوده را نیز گشته ام ، مثلا چند وقت پیش نقاشی هایی را هم که برای برادر زاده سه ساله ام کشیده بودم را هم گشتم گفتم شاید وسط گاو و گوسفند کشیدنم چیز دیگری هم کشیدم !

خلاصه هر جا که فکرش را کنید گشتم و هیچ نیافتم و هنوزم شک امان مرا بریده است! از دوستان عزیز که این وبلاگ را می خوانند خواهشمندم که هر جا به نظرشان می رسد بگردند و هر جا هر چه پیدا کردند به سازمان ترک اعتیاد شترهای سرگردان مراجعه کرده و یک جوان را از خطر ابتلا به بلای خانمان سوز اعتیاد حفظ کنند . با تشکر از شما!

حالا این شک و شبهات به کنار ، آن حالت نوستالژیک را بگو! خواستم بگویم حضرت دکتر من در تمام عمرم یک حالت بیشتر نمی شناسم آن هم همان حالتی است که اشتر به شعر دارد ، آیا این حالت همان حالت است یا خیر؟ اگر همان است که بله، بنده زیاد دچار این حالت می شوم .

 

اینک دیدید که بی سبب به این حقیر بینوا هی گیر می دهید که تو وبلاگت گندیده است و تار عنکبوت بسته است و بمیری به از ان که آپ کنی! آخر وقتی از مشکلات شترها در جامعه بی خبرید اخر چرا زود قضاوت می کنید هاااا؟

اصلا حال می کنم آپ نکنم عقده شش ماه را یک جا خالی کنم

 

راستی! سال نوتونم مبارک . ولی عمرا فک کنید تو این سال جدید من دست از کینه های شتریم ور می دارمااااااا، آشتی بی آشتی ، اینقدر هم منت کشی نکنید

ایشالله که سال خوبی واسه همتون باشه ، امیدوارم همگی تو این سال جدید بشید برج اعتماد به نفس عین خودم

|+| نوشته شده توسط یک نفر در چهارشنبه هفتم فروردین 1387 و ساعت 18:32 | 
سرنوشت مظلومیت... آه ه ه

چی می گی هااااااا؟ گیر بی خود می دی !!! فکر می کنی خیلی حالیته ؟ هااااااااا

 

 

یعنی ها ، همچین که می شینند وَر دل آدم ها ، شروع می کنند ها :

 

- هر چی باشه من دو سه تا پیرن بیشتر از تو پاره کردم و ...

 

 یعنی چی آخه ! جامعه ی مصرفی که می گن همینه دیگه ! از همین جاها شروع می شه دیگه ! خجالت نمی کشی نصف من سن داری دو سه تا پیرن اضافه تر پاره می کنی ؟ یعنی هیشکی دور و بر تو نبوده یه ریزه به تو صرفه جویی یاد بده ؟ حالا نشستی اینجا لباس پاره هاتو به رخ من می کشی که چی ؟ که بگی یه زمانی لباس داشتی؟

 

البته بستگی داره از چه نوع لباس هایی پاره کرده باشی  از اون هایی که اون قیمت اند ؟  یا از اون هایی که این قیمت اند ؟  در هر صورت نشین اینجا هی لباس کهنه هاتو واسه من بشمور ... من که مثل تو نیستم که هی پیرن پاره کنم  دو زار سلیقه داشتی الان اوضاعت این ریختی نبود بیچاره ، دو دست لباس اضافه تر داشتی که وقتی فردا خواستی بری مهمونی آلاخون والاخون یه پیرن نشی  و هی جلو صغری کبری ضایع نشی آبروت بریزه ...

 

البته الان نصیحت ها یک جور دیگری شده است تا :

 

-هر چی باشه من دو سه تا پیرن بیشتر از تو دمده کردم ...

یعنی اینکه من آخرشم و تحت هیچ شرایطی لباس دمده بر تن مبارک نمی کنم و تو هم برو هر چی لباس دهاتی داری بریز تو جوق و دیگه با این ریخت و قیافت با من حرف نزن که همین جوری نصیحتت می کنم هاااااااااااااااااا

 

امید است  آن که بیهوده نصیحت بی ربط خلق همی کند و بی سبب سلول های مغزی آدمی به سان آدامس بجوَد ، جمیع البسه هایش شرحه شرحه  و یا در برخی موارد از دم دمده گردد ، آمین

 

وبه راستی گفتم آدامس یاد حادثه ای بس غریب اوفتادم

 

می کشمتون هییییییییییییییییییییییییییییم

 

چندی پیش که طبق عادت همیشگی سرم را عین شتر مرغ پایین انداخته بودم و در خاک فرو برده بودم (و چون خود هیچ کس نمی دیدم گمان می بردم که کسی نیز مرا نمی بیند) ، داشتم می رفتم که سوار این گردشگرهای درون زمین بَری  شوم و جان شما نباشد جان این مرغ همسایه مان (که اتفاقا غاز هم هست ) سخت در اندیشه محال نصب آسان FreeBSD  فرو رفته بودم و عمرنات پتاسیم و کلیسیم و منگنز و ... خلاصه عمرنات جدول مندلیف به احدی کاری نداشتم و چون اولین ایستگاه بود صاف رفتم و نشستم

 

دو سه ایستگاه اول اوضاع رو به راه بود و هوا مطبوع و شرایط بس مساعد برای نصب FreeBSD . همین جور که داشتم نصب این موجود لا اینستال را روی سلول های خاکستری مغزم تمرین می کردم  (آن هم روی آن خاکستری نوک مدادی ها نه آن خاکستری بی رنگها ، این بی رنگ تر ها را گذاشتم برای لای جرز دیواری جایی ، به درد می خورند حیف اند ) که ...

 

 احساس کردم طبق یک الگوریتم فشرده سازی نا شناخته مرموزی یواش یواش دارم کمپوت می شوم. همچنان که داشته بودم مراحل کمپوتیزاسیون را طی می کردم ناگهان صدایی چون غرّش شیر که در صحرای برهوت بر سر شتر بی نوا فرود آید  در فضا طنین انداخت :

 

- خانم یک کم جمع تر بیشینید ما هم جا شیم ....

 

جانم!!! از این جمع تر ؟! احتمالا منظورش این بود که کمپوت حاصله را در نهایت جلوی آفتاب بگذارید که آبش خشک شود تا جای کمتری بگیرد

 

 من را می گویید، همچین به وجناتم بر خورد که آمدم سر و سینه ای صاف کنم و ابرویی بالا بیندازم و جذبه ای بگیرم و گرد و خاکی به پا کنم که آخر یعنی چی که جمع تر بیشینیم ، خیلی جا هست ...

جان شما نباشد جان همان غاز همسایه (طفلک در دو گانگی شخصیت بین غاز و مرغ دارد می سپارد جان) سرم را بالا کردم و آن بدیدم که کس ندیده بود

 

یعنی همچین که چشمم به هیبتش افتادها ، با چنان پدیده ای در عالم هستی مواجه شدم که  در دم عین همان شترمرغ سر در خاک فرو بردم و این بار دست و پا را هم. نه اینکه فکر کنید ترسیدم ها ... نه بابا ... من و ترس ؟! فقط یک مقدار نفسم بند آمد و خون به مغزم نرسید و یک کم گیج رفتم ، همین ! باور بفرمایید فقط افت فشار بود ...

 

دید تکان نمی خوریم ، این بار خشمگین تر فقط یک غرش زیر دندانی به من و اطرافیان رفت . دیدیم نه! نمی شود! غرشش سخت در ما کارگر افتاد (و البته در خبر است از آن کارگر که هم اکنون در بیمارستان است و سخت اوفتاده است و شدید مصدوم است) و هر کس قدر بضاعتش کوشید که تکانی بخورد و شست یکی در حلق دیگری رفت و گوش آن دگر در چشم این دگر و چشم این دگر در بینی آن یکی دیگر (جدا هنگام پیاده شدن جراح گوش و حلق و بینی وجودش ضروری بود) و خلاصه به صد جهد 5 سانتی متر نا قابل جا باز شد.  خنده ای از سر رضایت کرد و گفت :

 

-          خوبه خانما ، بسه ، جا می شم ، مگه من چقدرم ...

 

جانم!!! این قدر هم آدمی زاد دچار خود مانکن بینی؟ این چه جوری می خواست عرض 105 سانتی را در 5 سانت جا دهد ؟ یعنی 100 سانتی متر اضافه خودش را نمی دید ؟ چه ریز بین

 

و آنگاه او خویشتن در بین ما جا داد

 

یعنی اگر قرار باشد بنده تا آخر عمر روی این مسئله فکر کنم ها ، این کار را میکنم .... یعنی می شینم آن الگوریتم فشرده سازی را که 105 سانت را در 5 سانت جا داد را پیدا می کنم ... حالا ببینید ! اگر من از گهواره تا گور دانش نجوییدم .... اگر من دم مرگ یک کدام از شما را گیر نیاوردم و خفتتان نکردم که این مجهول بر من معلوم کنید ... حالا ببینید...

 

خلاصه ، سرنوشت ما هم چنین بود. داشتم یواش یواش به خودم می قبولاندم که این لهیدگی دست تقدیر است و نباید زیاد سخت گرفت و داشتم خودم را با محیط تطبیق می دادم و سازگاری می کردم و تلاش می نمودم که خیلی دنبال دست و پا و گوش و حلق و بینی خود نگردم که ....

 

ناگهان دیدم دارد صدای یک سری انفجارات  خفیف هسته ای از اطراف می آید که به مرور شدت می یافت... هر چه این ور و آن ور را نگاه کردم و هی دنبال اورانیوم و تشکیلات هسته ای گشتم هیچ نیافتم  ، نبود که نبود ...

 

جان شما نباشد جان همان مرغه (تا آخر این پست یه بلایی سرش می آورم ... تا کرک و پرش را نریزم ولش نمی کنم) برگشتم یک نگاه به صورت آن پدیده بی نظیر هستی انداختم دیدم یک آدامس اندازه ی یک شلنگ 50 متری فشرده شده (با همان الگوریتم های خاص خودش) در دهانش انداخته و چنان آن را با اشتها میل می نماید که گویی  دارد دو پرس چلو کباب با دوغ و ریحان و نان اضافه با سالاد و نوشابه و دسر بعد از غذا در یک رستوران درجه یک میل می نماید.

 

چنان چلق چلوقی راه انداخته بود و هی این آدامس بی نوا را باد می کرد و منفجر می نمود که نگو :

چلق چولوق چملق ... چمچملوق چمیلمولق چیلقلی .... چولوق قلی چیقیل چقال چیم چلاق و....

آی مستفیض بودیم در آن لحظات! ... اصلا دقت که کردم دیدم این آدامس شکستنش هم ریتم دارد :

 

چَلَق چَلَق ... چَلچَقَلک ... چیم چَقَلَک ... چَلَق چَلَق ...اوه اوه ... چَلَق چَلَق... اوه اوه اوووووووووووووه  بیا وسط آهاااااااااااااان

 

نه ، نه این نبود ... ریتمش سنگین تر از این جفنگ بازی ها بود . به احتمال 105 درصد قطعه 4 بتهوون را می نواخت ....مطمئنم .

 

خواستم باز بلند شوم و مثل دفعه قبل گرد و خاکی راه بیندازم و خودی نشان بدهم که حساب کار دستش بیاید که آخر خانم محترم آدم در اماکن عمومی که این سر و صداها را راه نمی اندازد ، که همین که بر گشتم دیدم ...

 

دیدم دارد با تمام قدرت موجود در عضلات صورتش و با تمام تنفس خود در آن آدامس بی نوا می دمد که می دمد که می دمد ...چنان سرخ و سفید می شد و رنگ عوض می کرد و آن آدامس را فراتر از حد کشسانی اش باد می کرد که نگو ... گفتم الان است که این آدامس بترکد و تمام ردیف ما را اساسا جوری به هم بچسباند که دیگر هیچ جراحی اعم از گوش و حلق و بینی و دست و پا و... نتواند عمرنات چسبُنات ما را از هم جدا کند.

 

خواستم به عطوفت بگویم : آخر خانم جان آدامس جهنم ، با این سرخ و سفید شدن الان خودت می ترکی که دیدم ...

 

یک مکث کوتاهی کرد و سپس به شکلی کاملا حرفه ای با رعایت تمام قوانین ترمودینامیک و تنظیم فشار هوای اطراف و ... شروع به تخلیه هوای داخل آدامس کرد و کارش که تمام شد چنان خنده ای تحویل من داد از سر پیروزی که سخت یاد چهره اسکندر مقدونی در کشور گشایی هایش افتادم

 

جان همان غاز همسایه (احتمالا تا الان زن همسایه اساسی برای افطار و سحری حتما کبابش کرده ) رکورد دار بود . جداْ آدامس جونده ای به این حرفه ای ندیده بودم . حتما مدال های بسیاری در مسابقات جام جهانی و المپیک گرفته بود که رو نمی کرد.

 

و بالاخره برخاست و رفت و من نیز بر خاستم و تا منزل سخت در تلاش بودم که پاهایم به راست نروند و دست هایم به چپ و سر به آسمان گوش به زمین و حلق به جلو و چشم به عقب و...  و روزها و هفته ها و ماهها سپری شد تا اندکی بهبودی حاصل آید و بنشینم و آپ کنم (حالا هی بگویید این آپ کردن بلد نیست ... شما که نمی دانید چه بلاهای زمینی بر من نازل می شود آخر (یعنی حال می کنم که بهانمم جورِ جورِ ))

 

 -----------------------------------------------------------------------------------------------------

 دمپایی نوشت (دقت بفرمایید که من ننوشتم اینجا را دمپایی خودش نوشت)

 

  1. یعنی ها اگر من یک دوره آموزش نصب آسان FreeBSD نذارم ها شتر نیستم ها

 

ها چیست؟ اُن جور آُن جور نگاهم نکن ای جور ای جور نگاهت می کنم ها ! خودت را به آن راه نزن ! چرا خودت را به راه می زنی ؟ به در و دیوار بزنی که بهتر است . اصلا می دانی چیست ؟ نمی دانی دیگر... شیطانه می گوید نگویم چیست تا در جهل بمانی هااااااا آخر عمری هم نمی آیم از جهل بیرونت بیاورم هااااا... اما نه ، من سخت چون بهشتی ام سخن شیطان گوش نسپارم

 

حالا می گویم چیست . این است که اصلا من حال می کنم راه بروم و ادعایم شود . اصلا حال می کنم همین جور چپ و راست ادعایم شود که هر چه موجود صعب الاینستال در عالم است من بلدم نصبش کنم. FreeBSD   راهم همین جوری نصب کردم باور بفرمایید. ای جوری :

 

ما 1 سال پیش یک windows نصب کردیم بعد فکر کردیم هر سیستم عاملی در عالم هستی باشد را نیک نصب خواهیم کرد. یکی از ما پرسید FreeBSD بلدی نصب کنی ؟ گفتم چرا بلد نیستم مگر دستم اون جوری یا این جوری یا هر جوری است که نتوانم نصب کنم . پس پرسید ext2  یا ext3 برای فایل سیستم هایت انتخاب می کنی؟

 

جان شما همچون شتری که وسط صحرای شنی مانده باشد و باران هم زده باشد و این شنها از گل هم نرم تر شده باشد ، تا خرخره فرو رفتم .... اما به روی خودمم هم نیاوردم ... برج اعتماد به نفس

 

6 ماه گذشت ما یک Linux نصب کردیم و 4 تا ext شنیدیم و اینها ، گفتیم دگر FreeBSD هم همین است و بس . باز رفتیم چون برج ، ادعا کردیم ما بلدیم و ext  هم تازه می دانیم و این حرفها . طرف مرا پرسید port های FreeBSD را می دانی چیست؟ جان شما این بار باران صحرا سخت شدید تر از پیش بارید...

 

تا اینکه چندی پیش port ها را هم دانستم چیست و ای کاش نمی دانستم

 

پس حقیقتی بر من آشکار گشت. همانا آنکه FreeBSD به کمال تواند نصب کند خدایش اورا بیامرزد و بر مزارش گل ها شکوفه ها همی بریزند و روحش همواره شاد گردد.

 

حالا باز او جور او جور نیگا نکن . تا عمر دارم از این ادعاها می کنم . حالا بیبن!

 

 

|+| نوشته شده توسط یک نفر در چهارشنبه چهارم مهر 1386 و ساعت 1:0 | 
رسم نوشتن با قلمها يادمان رفت
راستش می خواستم یه پست بزنم اینجا که به این شعر بر خوردم ، این قدر ازش خوشم اومد که حیفم اومد نذارمش اینجا ، حیف که نمی دونم شاعرش کیه.  بخونید و لذت ببرید تا من بر گردم

 

گل كردن لبخندهاي همكلاسي ؛

با يك نگاه ساده حتي يادمان رفت،

 

ترس از معلم ، حل تمرين پاي تخته،

آن زنگهاي بي كلك را يادمان رفت...

 

راه فرار از مشقهاي توي خانه ؛

اي واي ننوشتيم آقا ، يادمان رفت،

 

آن روزها را آنقدر شوخي گرفتيم؛

جديت "تصميم كبري" يادمان رفت،

 

شعر"خداي مهربان" را حفظ كرديم،

يادش به خير اما خدا را يادمان رفت،

 

در گوشمان خواندند رسم آدميت،

آن حرفها را زود اما يادمان رفت...

 

فردا چكاره ميشوي ؟ موضوع انشاء،

ساده نوشتيم آنقدر تا يادمان رفت

 

ديروز تكليف ، آب ،بابا بود و خط خورد؛

تكليف فردا ، نان و بابا ، يادمان رفت...ـ

 

خوش به حال بچه مدرسه ای ها ....

|+| نوشته شده توسط یک نفر در سه شنبه سوم مهر 1386 و ساعت 21:46 | 
حقیقت المجاز الحقیقی!

بابا بالاخره آپ کرد... اجماعا صلوات...(اشاره محوی به زنگ پیامک همراه آویزان مدرنم .... آه....)

 

آخه من چی کار کنم خداااااااااااااا؟؟؟ 

 

افسوس و صد افسوس که کس ندانست در این ایام جفا بر من چه ها گذشت . آه ه ه ه....

و یاران جملگی از من بگریختند و بر من  سنگها و دشنه ها فرود آوردند و چنان گمانشان برفت که من از زی اهل وبلاگ برون جُستمی و در خرقه ی وب ستیزان در آمدی و سخت از من به ستوه آمدستی و همگانی بر سر من فریادها بر آوردی  و نعره ها نمودی که تو از راه وب و وبلاگ به در شدی!!! و آن دگر مرا گفتستی که تو همی فضا حرام کنی و جای مردمان تنگ نمایی که تو زیادی بودستی و این دگر مرا گوید زکی !!! پس جملگی بر قتل من موافق بودی! و چنینم در جفای یاران گرفتار آمدی....

لیک همه از احوال من سخت غافل بودی که در این ایام ترم آخری حال من چون است...

 

روز اول که قدوم مبارکم را بر بارگاه علم و دانش نهادم نیک دانستم که عاقبتی جز فنا ندارم و دراین سال آخری معلومم گشت که تا آخرین مرحله فنا چند قدمی بیش نمانده که شرح آن بر یاران چنین برفت :

 

چار قدم مانده به فنا :

 

در این مقام در معاملت و مکاشفت خویشتن بودم که اندر خبر ِ آموزش دانشکده از جای بجستم  که مرا گفتستی که بایدت هر چه زودتر با یک دیو سیرت دیو صورت مقابل همی آیی ، که گر به سلامت برون شدی به دگر کمال رسی و گر نه نابود همی شوی و رنگ فارغ التحصیلی هیچ نبینی ... پس آگاه باش که حالت و احوالت چون است ...

 

پس در اتاق دیو ِ خان ِهفتم ِرستم اندر آمدیم  :

استاد لم داده ، بیکار تر از همیشه خیره به صفحه ی خاموش مانیتور، با یک دست در حال خاراندن شکم دو متری با دست دگردر حال مگس پرانی و پشه کشتن در هوا به شکلی کاملا آکروباتبک! لبریزاز احساس خوش تیپی....

 

-         حضرت اوستاد ! پروژه ای را که به جانش کشتم و به جان دادمش آب ، ای دریغا به برت آوردم...

-         برو فردا بیا ، الان وقت ندارم...

جانم!!!!!!! خواستگاری که نیامده ام بروم فردا بیایم ، پروژه را بگیر ...دِِِِِِِِِِِِِِِِِِِ ِ ِ ِ ِ ِ

لیک مگس پرانی و شکم خارانی و صفحه خاموش مانیتور بس مشغله ای عظیم تر از شرح احوال پروژه ما بود ....رفتیم ودگر روز آمدیم...

 

-         پروژتون چیه حالا دو روز من و علاف کردین؟؟؟

جانم!!! (در این لحظات شیطان سخت در گوش من وزوز می کردستی که چنان backspace ی با پشت دست مبارک نثار این حضرت اوستاد کنمی که تا دوران کودکی اشان undo شوند... افسوس و دوصد افسوس که سخن شیطان در من اثر نیفتاد)

-         حضرت اوستاد ، بیمه پروژه ای تهیه و تنظیم نموده ایم که گر مجالتان بُود نظری بیفکنید...

-         ماشینم را بیمه کنید ....زود ...

جانم!!! آخر حضرت استاد کدام ماشینت را بیمه کنیم؟ آن زانتیا را ، آن دگر پژو را ، آن رونیز را که یک بار دو در کردید را ، یا.... آخر بفرمایید کدام را تا شرایط را خدمتتات عرض نماییم حضرت اوستاد

 

بعد از ساعاتی مجادله ، بر مغز پشه صفت حضرت اوستاد فهماندیم که ما اصلا و ابدا ماشینت را بیمه کنیم

-         این چیه دیگه ، بیمه دام و طیور؟.... دام و طیورم را بیمه کنید ... یالا...

جانم!!! آخر حضرت اوستاد ما گمان می بردیم  که شما فقط در شهر مال و اموال دارید .... دگر حساب دهستان های اطراف و چارپایانش را نکرده بودیم... نه نمی شود جان شما

-         این چیه دیگه ؟ بیمه حوادث؟ میخوام بچه ام رو بیمه حوادث کنم ....یالا

جانم!!! آخر حضرت اوستاد شما خودتان ماشالله هزار ماشالله یک پا حادثه ی غیر مترقبه اید ، وای به حال فرزندتان.... شرکت بیمه شما را شناسایی کند ، جماعتی را در مقابل شمارایگان با هزینه ی خودش بیمه می کند  وای به حال فرزندتان...

-         الان تابستونه بچه ام شیطونی می کنه می ره غواصی ، می خوام  بیمه غواصیش کنم ، دوباره شش ماه دیگه زمستونه یه شیطونی دیگه می کنه می خوام شش ماه دیگه بیمه اسکی بشه...چی کار باس بکنم؟

بابا حضرت اوستاد بیمه مگر علاف بچه ی شماست؟ اِ ؟ فرزندت را درست تربیت کن ...دِِِِ ِ ِ...بچه غیر قابل پیش بینی و غیر مترقبه پرورش می دهید تحویل جامعه می دهید که چه؟

 

وچنین شد که هر چه تمنا و التماس نمودی که بیمه اش کنیم زیر بار نرفتیم که نرفتیم . پس در آخر سخت بر آشفت و متغیر گشت و بر ما جفاها براند که :

-         این پروژه رو خودتون انجام ندادید..

و شیطان چنان نعره ها در گوش مبارکم می کوفت که یک لگد جانانه به آن شکم امرود شکل فرود آورم تا کمپوت امرود همی دهد...افسوس که گوش نسپاردم!

- حضرت اوستاد من این را به جانم کشتم و به جان دادمش آب ، ای دریغاااااااااااااااا.....

 

وسخن کوتاه که گر چه نمره ای نیک نیافتم ، ولیک درسی به آن اوستاد دادم که :

 

استاد آن بُود که  شخصیت  ، نی بیمه دارد

و فرزند آن بُود که تربیت ، نی بیمه  دارد

 

وچنینم حکمتی از حکمتهای نهفته خویش آمو ختمش .... باشد که روزی به راه راستش هدایت یابد .آمین.

 

سه قدم مانده به فنا :

 

پس از آنکه مرحله کمال پیشین نیک سپرید ، قدم در وادی بلا نهادیم و این وادی جز آن متروک آزمایشگاه در ته گاه خانه ی دانشکده نبودستی...

دو تکه حلبی با دوصد سیم و سوراخ و پورت و پین و دم و دستگاه تحویلمان دادند و گفتند :

-         مرد آن بوَد که از یک حلبی به دگر حلبی چنان راه زد که از این دگر به آن دگر داده همی سیر سلوک کند ! پس چون این کار کند مرد طریقت باشد و گر نه هلاک شود و رنگ فارغ التحصیلی هیچ نبیند...

پس کمر همت بستیم و شبانه روز در آن ته گاه خانه همی از این پورت به آن پین از آن پین به این ورودی از این ورودی به آن خروجی راه همی زدیم ولیک :

 

گر ورود و گر خروج بر پورت و پین باشد همی

سیر داده درخم صد کابل و سیم باشد همی

 

پس کابل ها و سیم ها نمودیم و از این به آن و از آن به این از سه به دو از دو به پنج و چار و شش نمودیم پس از هفت و هشت به یک و دو و باز از دو به نه از سه به هشت و...آن چنان ترکیب ها و ترتیب ها دادیم که جن ندادستی... لیک باز خائب گشتی.

باز نزد آن دگر حضرت اوستاد شرف یاب شدیم که آخر این شرط کمال نباشد که ما هی چنین کنیم و حلبی های شما هی چنان کنند!... وی متغیر گشت و از خویشتن بدر شد :

- پس من در کار شما ابا کنم که شما را در طریقت قدمی نباشد و جملگی جز به تباهی نروید.

 

و چون این بشنیدیم ، دستار و دراعه ی خویش بیفکندیم و سخت بر آشفتیم و نعره ها کشیدیم و شلوغش کردیم که آخر حضرت اوستاد ما هر چه بود کردیم ، فقط همین مانده که نه انگشت دست خود را در پورت سریال یک حلبی فرو کرده و نه انگشت پای خود را درپورت سریال آن دگر حلبی همی بریم و داده را از رگ و پی خویش عبور دهیم و محض اطمینان آن انگشت اضافه دست را در چشم راست و   انگشت اضافه پا را در چشم چپ فرو بریم تا اساساً  نال شوند و نویز سیستم صفر همی گردد. پس گر چنین کنیم آیا ما را در کمال قدمی بُود؟؟؟

 

و چون حضرت اوستاد این  از ما بشنید رعب و وحشت سراپایش را نمود و دانست که ما در طریقت از هیچ کاری فرو گذار نبوده و سخت منقلب شد و نمره ی خلاصی مان را نمود و زان پس نعره زنان سر بر بیابان نهاد و در قعر دره ها منزل گزید تا به تفکر بپردازد که چون است کسی با انگشتان دست و پایش از رگ و پی اش ، داده همی سیر سلوک دهد و این چه کمال است و این چه شوق فنا فی العلم است در این خُرد دانشجویان! ... امید است از این مکاشفت به سلامت برون شود. آمین.

 

 

دو قدم مانده به فنا:

 

و آگاه باشید که هر چه بلا بر سرم آمد از این قدم بود و بس! پس یک سال و اندی از پی اش دویدم تا در این قدم از کمال ، جمیع اصوات عالم را بر دوش IP پروتوکل نامی نهم  ، تا همچون شتری که در بیابان باراین سوی و آن سوی کند ، این اصوات را در عالم نت همی بر دوش جان برد و بگرداند و مراتب کمال طی نماید  و چون به مقصد غایی و به غایت الغثوی ِ خویش رسد  ، شرط کمال دراین قدم مرا حاصل آید . لیک خائب گشتمی ، پس نزد حضرت اوستاد شرف یاب گشتمی تا رهنمونی نماید. پس اوستاد چنینم فرمود :

 

-         گر خواهی از این بلا جان سالم بدر بری چنین کن که من گویم : اول یکی سیستم را نصب می کنی ، پس آن دگر را بر روی این نصب می نمایی ، پس چون چنین کردی ، آن یکی دیگرسیستم  را بر روی این یکی دیگر نصب می نمایی . پس آن دگر که در وسط بود مجاز ماشینی بُود که آن دو دگر سیستم را چون دو روح در یک جسم مجموع همی آورد . پس آن مجاز دو حقیقت بر تو نهد که از یک حقیقت به آن دگر حقیقت راه همی زند .لیک... لیک... مرد طریقت آن بُود که از این دو حقیقت مجاز ، اصوات حقیقی عالم سیر همی دهد. و چون تو را گوش جان باشد از این عالم سه گا نه ی حقیقت المجاز الحقیقی اصوات نا شنوده ی عالم نیک بشنوی . پس در عالم حقیقت صوت همی نهی و آن را به صد جهد از مجاز عبور دهی و باز در آن دگرحقیقت آن سو از این مجاز دگر بار حقیقتی نو سازی ... و چنین بود کار مردان طریقت این راه....که گر چنین کنی خلاصی یابی و گر جز باشد ، رنگ فارغ التحصیلی هیچ نبینی...

 

پس اوستاد این بگفت و برفت و عالم سخت بر من تیره و تار نمود و هیچ اندیشه ی افزارِ سخت مرا در این راه نکرد و ندانست که من گر چنین کنم هاردِ بی نوای من هر بارجز خاکسترش بر جای نماند و چون در روز هزاران بار ریسِت همی کنم همچون ققنوس از خاکستر خویش سر بر آرد و باز دگر بار خاکستر شود و...

پس در این قدم افزار نرم و سخت هر دو بر مسیر تعالی شوند و فسانه وار جان به جان آفرینان خویش تسلیم نمایند.

پس اینکم همچون شتری که در گل و لای فرو ماند ، فرو مانده ام ... باشد که روزی جان سالم از این بلای بدر برم .... آمین!

 

یک قدم مانده به فنا:

 

هنوزم قدم براین بارگاه نرسیده است ، لیک در خبر است از دوستان گرانقدر ازاین قدم که چون در آن وارد گشتی هیچ خروج نیابی و بر هر در عاجزانه زنی هیچ گشایش حاصل نگردد و به جای پردازش این قدم از همینک در پی انواع متنوع خاک باشید که در روز مبادا شما را سخت به کار آید.

پس این قدم پایان پروژه نامی بُود که هیچ به خاطر ندارم کس جان سالم از آن برون همی برد...

پس در این مقام هر کس به فنا نائل آید شرط کمال به جای آورد و همگان در احوال وی متحیر بمانند....

 

 

و چنینم احوال بر من گذشت و یاران مرا براندند و سنگها و دشنه ها مرا کوفتند و کس ندانست که به راستی حال من چون است :

 

گر بر سر خاشاک یکی پشه بجنبد

آن پشه منم ، درمانده زبیداد زمانه۱

 

پی نوشت----------------------------------------------------------------------------------------------------

1: من نمی دونم چرا وقتی اومدم تو این رشته کسی نبود به من بگه که آخرش مجبورم یه تذکرة الاولیا از اول خودم بنویسم ؟؟؟؟؟؟؟؟

|+| نوشته شده توسط یک نفر در دوشنبه پانزدهم مرداد 1386 و ساعت 22:8 | 
!متاسفانه ، شما دچار عقب ماندگی ذهنی هستید
 

چندی پیش به سبب اغفال بعضی از دوستان همراهم که  قصد نام بردنشان را ندارم ازجمله فتیله  ، تن به خفتی دادم که جای شما و امثال شما و امثال اینها و آنها و خلاصه همگی ،خالی

هی من به اینها گفتم بابام جان ننم جان ، من IQ ام بالاتر از این حرفاست که بیام و اینجا بنشینم و جواب تستهای چپ اندر قیچی امثال اینها را بدهم ... من قبلا خودم تست هوش دادم بالای ۳۰۰ بوده ... اینها  اصلا در سطح من نیست ، واسه امثال ما بزرگان کسر شان است که بیاییم اینجا و خودمان را قاطی کوچکان کنیم...

 اصلا من خودم یک تئوری عظیم ااجثه در خصوص هوش ، اعم از طبیعی و مصنوعی داشتم و بر اثر یک سری تحقیقات عمده و با توجه به یکی از اصول فلسفه که می گوید : جمع نقیضین ناممکن است ! به یک سلسه مراتب حقایقی در راستای هوش طبیعی و مصنوعی افراد رسیدم که آنکه طبیعتش بیش مصنوعیتش کم و بالعکس و مگر ممکن است دو نقیض طبیعت و مصنوعیت را در عین حال در یک نفر با هم جمع کرد؟ 

 و خویشتن نیز بعد از گند بسیار به جایی که بر سر امتحان هوش مصنوعی زدم سخت نیک دانستم که هوش طبیعی من بس بیش از این است  ، به آن لحاظ که نقض ِ نقیضش است ، که نقیض ِ مصنوعیت و تقلیل آن نشان از کثیر طبیعت است (این قسمت مخصوص نفراتی است که چون من در فلسفه و حکمت قدمی دارند و چپ و راست اصول و فروع فلسفه را به زیر قدوم مبارکشان لگد مال می کنند.... خواهشاً خوانندگان مبتدی از این بحث عمیق بپرهیزند و هی آویزان ما نشوند که توضیحاتشان دهیم که به قول شاعری : در نیابد حال پخته هیچ خام  )

و آیا اینک دلیلی بهتر از امتحان هوش مصنوعی در صحت و سلام کامل هوش طبیعی ما؟ هی ما این را به یاران و مریدان خویش بگفتیم ولیک مقبول نیفتاد...

خلاصه نشد که نشد ....اغفالمان کردند که کردند ... رفتیم و با تمام جد و جهد و جهتی که داشتیم ، ۳۰ دقیقه عمر گران مایه را (که هیچ به خاطر ندارم لحظه ای از آن به بطالت گذشته باشد  ) اندرون جوقی بریختیم و این تسها را یکایک با تمام فراست خویش بزدیم. چنان هم جوگیر شده بودیم که در این ۳۰ دقیقه از دیوار صدا در آمد و از ما نیامد به امید آنکه همه را ۱۰۰٪ بزنیم و برود پی کارش  و صحت ما بر عموم عیان گردد ...

بالاخره این ۳۰ دقیقه هم تمام شد و خوشحال و خندان تایید را زدیم و به صفحه ی بعد رفتیم که دیدیم ضریب هوشی مان را ۴۶ رقم زده اند  (همه اش ۶ تا بیشتر از IQ مرغ!!!)   و با این پیغام سخت ما را مشعو ف گردانیدند :

وتازه نامردها در ادامه، لینک چندین بیمارستان معتبر را جهت درمان و مداوا پیشنهاد کرده بودند.

ما هم سخت بر آشفتیم ونعره ها کشیدیم که اینها همه کذب است و حسودان چشمان کردند و قصد مخرب کردن ما را داشته اند و اینها همه توطئه ی دشمنان است و کور شود هر آنکه نتواند  IQ بالای ۲۰۰ ما را ببیند و ... حیف آن همه چربی که عوض فسفر بر سر تستهای شما سوزاندیم ....

خلاصه دیدیم نمی شود که این پدیده های مهر استاندارد نخورده و پاستوریزه و هموژنیزه نشده  ، بیایند و شخصیت امثال ما بزرگان را در ملاء عام خدشه دار سازند . آخر مگر شهر هرت است دههههههههه!!!

وچنین شد که با جدیت و همیت خویش با تکیه بر آنچه از فلسفه و منطق و از طبیعت و مصنوعیت اندوخته بودم تست هوشی سخت استاندارد تهیه و تنظیم نمودم تا هر که خواهان عدالتی در راستای طبیعت خویش بود بدان مراجعه نموده هوش سر شار خویش بیازماید . لازم به تذکر است که بهتر است نخست آن تستهای کذابان را ببیند بعد به سراغ تستهای جمع آوری شده ی من آیید تا شما را یقینی حاصل آید از حقیقت گفتار ما.

شایان ذکر است که این مجموعه تست چنان استاندارد است که خویشتن خویش آنقدر درصد بالایی از آن کسب نمودم  که عدد مذکور  (که IQ حقیقی ما را تشکیل می داد) به سبب درشتی ارقام در خاطرمان نماند!

واینک این تستها را در هر مدت زمانی که خواستید بزنید و پاسخ را به سازمان مربوطه ارسال نمایید  تا نیک خویشتن خویش بشناسید :

۱- در این سری عدد بعدی کدام است ؟ ۳۶۵۸۲۹۲۳ ، ۶فثریعهص۵۶۸خخیتص ، ۷۶۵۴برتهنخحخ، ۰۹تددض۷۷ ،

الف ) در این سری عددی وجود ندارد    ب ) اگر عددی بود آن دگر نبود   ج ) تمام عددها سَری در سری ها دارند   د ) به تو چه اصلا

 

۲- خر برای خر سواری است همان گونه که :

الف) الاغ برای الاغ سواری است     ب)گاو برای گاوسواری است    ج) اسب برای اسب سواری است    د)گر بخواهی از شتر به سان دیگر چارپایان سواری بگیری چنان لگدی نثارت کنم که شتر سواری آن هم از نوع دولا دولا را صاف به زیر خاک بری ... دهههههههههههه ، حالا هی من رو می دهم هی سواری می گیرند!!!

 

۳- المثنی یعنی :

الف ) سیاستهای بین المللی   ب) معماری داخلی و خارجی    ج) تشت حمام   د) بمبئی  (همین جا اعلام می کنم که گزینه ی د صحیح است ، دلیلش را از پروفسور معروف عصر دریافت نمایید)

 

۴- کدام گزینه ربطی به بقیه ندارد :

الف) ساعت     ب) دیوار    ج) چشمات     د) قلبم   ه) نمی آی نمی آی نمی خوای ....

راهنمایی : برای پاسخ صحیح به این تست می توانید به ترانه ی بسیار زیبایی با همین نام (ساعت دیوار چشمات قلبم ...) از خواننده ای معروف (اسمش را نمی گویم تبلیغ نشود) مراجعه کرده و از متن شعر آن پاسخ صحیح را استخراج کنید . وگرنه می توانید به چوبکی نمکی سر کوچه تان گوش دهید و هر گاه که گفت : آینه شمعدون گلدون ...خریداریم ،، در همان زمان پاسخ را بیابید.

 

۵- یک عاشق همیشه :

الف ) به درخت تکیه می دهد    ب) به آسمان خیره می ماند     ج) آه از نهاد می کشد     د) عاشق شو تا حال عاشقان دانی که همیشه چون است، پس چو عاشق گشتی از همه عالم فارغ گردی و دیگر ندانی که حال  این و آن چون است و دست از فضولی هایت برداری و ننشینی هی جوان مردم را که به درخت تکیه داده و به آسمان خیره است و آه از نهاد می کشد ، به ننگ عاشقی محکوم نمایی که تو خود حالت از همگانی زارتر بُود.

 

۶- اگر همه شترها کوهان داشته باشند آنگاه شتران با هوش طبیعی :

الف) به جای فسفر مغز چربی کوهان را می سوزانند و فسفر را همواره ذخیره می کنند     ب) بسیار خوش قیافه تر و خوش قامت تر از بقیه ی نفراتند    ج) بر خلاف شتران ِ هوش مصنوعی که پنبه دانه را در خواب می بینند ، انها در بیداری می بینند  

 

۷- کلمات زیر می توانند یک جمله بسازند آیا این جمله چون است ؟

ما-شما-ایشان-آنها-اینها-این وری ها- آن وریها- همسایه بغلی- همسایه پشتی - زن بقال سر کوچه - بزاز محل- خیابون پشتی - بچه محل های سابق - منطقه ... تهران - پیچ شمرون - جاده چالوس - جاده ساوه - دشت لوت -بندر عباس -خلیج فارس - ...

الف) این جمله عین چی درسته     ب) این جمله درسته ولی عین چی؟ اگه گفتی؟   ج) این جمله درست بود ولی عین چی خرابش کردن    د) گر راست ودرست با نادرست در هم آمیزند همانا نیک و بد عالم در هم آمیزد پس چنان بزی که از زیست تو نه درستی به نادرست رسد و نه نادرستان را دست از عالم کوته گردد که همانا گر تو درست بودی نادرستان  شرم تو کنند که لقمان نیز همین گونه ادب آموخت.

 

۸- اگر در یک ماه دوشنبه روز بیستم ماه باشد در آن سال روز ۱۵ مرداد با کدام روز از جمادی الثانی مصادف با ۲۶ ژانویه ی همان سال خواهد شد

الف) شنبه  دو هفته بعد    ب) چهار تا شنبه + ۳    ج) شنبه ی هفته ی قبل     د) برو فردا بیا

 

۹-اگر ماهی ها بتوانند راه بروند :

الف) قورباغه ها عاشق می شوند     ب) قزل آلا افسردگی می گیرد     ج) پای شتر به دریا باز می شود     د) نسل جانوران دو پا منقضی می شود     ه) شاید هم اگر ماهی ها توانستند راه بروند از علائم آخرالزمان باشد ، هنوز معلوم نیست

 

۱۰- نسبت الاغ به زرافه مثل نسبت گاو است به

الف)اسب شاخ دار   ب) اسب بال دار     ج) اسب بخار      د) اسب بی بخار   ه) اسب آبی   و) اسب بادی   ز) اسب چوبی     ح) حالا چرا اینقدر گیر به اسب دادی ، شاید گاو دلش می خواد با بز نسبت داشته باشه آخه چرا بی خود دخالت می کنی هااااااااااااااااااا.... خودت خوشت می یاد یکی بیاد تو زندگی خودت دخالت بکنه هی نسبت تو رو با فک و فامیلت به هم بزنه .... همین کارا رو می کنید که فردا با مادر شوهر و کلاً قوم شوهر مشکل پیدا می کنید دیگه .... ببین ! خودت داری رابطه ها خراب می کنی دیگه ....حالا من گفتم.

 

دوستان عزیز ، امیدوارم نتیجه ی آزمون برای شما هم به اندازه ی من از طبیعت ذهن و روان آکنده بوده و اوقات خوشی را با این هوش سبز طبیعی تان داشته باشید.

به امید دیدار تا پست بعدی.

|+| نوشته شده توسط یک نفر در پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386 و ساعت 0:16 | 
عطر خوش کاکتوس

بوی خوش

 

 

بابا من داشتم رد می شدم ، اصلاً هم  و عمراً هم با کسی کاری نداشتم  ، و سرم را عینهو شتر مرغ انداخته بودم پایین و کرده بودم زیر خاک و هیچ کس را نمی دیدم و خیال مبهم که آنها نیز مرا نمی بینند .

ولیک …. ولیک … آنها چنان مرا دیدند که نگوی و نجوی ….

پسرک چنان شیرجه ای از آن سوی پیشخوان به این سوی پیشخوان زد و همچون مرتاضان هندی که سالیان سال در اثر ممارست و ریاضت در فضا معلق می مانند ، در هوا معلق ماند که برق از کله ی شتریمان برخاست و پرهای مرغیمان از حیرت همه در دم بریخت و سرمان از خاک بر افلاک شد …

پسرک در حالی که پاهایش در فضای نا متناهی بود ، دو دستش را که حاوی دو شیشه ی باریک عطر بود را پیش روی من گرفت و با سرعت یکنواخت و مستقیم الخط 100 جمله در دقیقه تکرار می نمود : خانم شما بفرمایید تست عطر… خانم شما بفرمایید تست عطر… خانم شما بفرمایید تست عطر… خانم شما بفرمایید تست عطر……………..

 

جل الخالق!!!

 

ما هم دیدیم جوانک عطار بد جوری عملیات علمی_تخیلی انجام می دهد گفتیم گناه دارد بی نوا ، بگذار یک شیشه ی نیم مثقالی عطر از او بگیریم ، بلکه دستمان خوب بود و شفا یافت.

 

گفتیم آقا ، یک عطر گلی بلبلی سنبلی چیزی به ما بدهید و برویم…

-   حتما خانم …

و آستینش را بالا زد و گلوی باریک دو شیشه ی بزرگ محتوی ماده ی سرخ و دیگری آبی را در دست گرفت و بر هوا برد ...

در همین حین بود که متوجه میزش شدم ....

یک آزمایشگاه کامل شیمی با تمام تجهیزات و انواع بالن و بشر در اندازهای مختلف و پیپت مدرج و غیر مدرج و....

حالا هی از این شیشه بریز در آن بشر ، باز از این بشر به درون آن بالن مدرج و دقت در اندازه گیری و ، باز با پیپت مدرج اضافات آن را برداشتن و به دیگری افزودن و در هم بر هم کردن و...

با چنان سرعت و مهارت و دقتی از یک شیشه که قطر دهانه اش حداقل 20 سانتی متر بود به شیشه ای که قطر دهانه اش 2 میلی متر بود ، محلول رنگی منتقل می کرد که حتی یک قطره هم بر زمین نمی چکید ....

حالا از زیر میزش صدای قل قل و انفجارات خفیف وبوی صد جور واکنش شیمیایی می آمد که نشان می داد تجهیزات کامل تر و دانشگاهی را در زیر میز به دور از چشم عموم پنهان کرده ....

در این لحظه نگاهی از حیرت بر چهره ی جوانک انداختم و تازه متوجه ریش بزی اش شدم و با خود اندیشیدم که چقدر قیافه اش شبیه مجسمه ی وسط میدان رازی است ....

غلط نکنم از نوادگان کاشف الکل بود ... و در پی کشف اکسیر جوانی

گفتم آقا من یک شیشه ی کوچک عطر گل یاسی  ، مریمی ، .... می خواهم

-         نه خانم این عطری که من به شما می خوام بدم اسمش عطر برَد پیت گلزار آنجلینا هدیه تهرانی جنیفر مهناز افشار..............

جانننننننننننننننننننننم .... این جوانک خام کیمیاگر بی شک در پی اکسیر جوانی از تمام هنرپیشگان داخلی و خارجی و هالیوودی و بالیوودی عصاره ای گرد آورده بود و ترکیب می کرد.

راستش را بخواهید اندکی ترسیدم و خواستم بگویم آقا ما بی خیال شد ه ایم ، که ترسیدم فکر کند سر کارش گذاشته ام و از آن زیر محلولی در بیاورد و در دم مرا منفجر کند.

خلاصه گذاشتیم کارش را پیش ببرد. تا اینکه محلول مورد نظر آماده شد

گفتم آقا قیمتش چند؟

-         اگر در آن شیشه ها بخواهید آن قیمت و اگر در این شیشه ها بخواهید این قیمت است....

وای چه گران... مجبور شدم آن قیمت پول بدهم و آن شیشه ی کوچکتر را بخرم و جانم را بردارم و فرااااااااااااااااااااااااااااار

همچنان که در راه می دویدم چهره اش که همچون جدش زکریای رازی هی از این شیشه به آن شیشه می ریخت  در نظرم محو نمی شد ...

 

******

بعد از آنکه صحیح و سالم و بی هیچ انفجاری به محفل فنی و علمی دانشگاهمان رسیدم (۱)،  طبق معمول رفتم و یه چای داغ زدم تو رگ  و باز طبق عادت همیشگی یک قند اضافه را در جیبم گذاشتم ،..... غافل از آنکه آن شیشه ی نیم مثقالی عطر نیز در جیبمان است .

خلاصه در اثر شلنگ تخته انداختن های بسیار ما گویا دریچه ی عطر گشوده آید و قند بی نوا همچون اسفنجی عصاره ی این عطر را بر جان خویش گیرد و از آنجا که قندهای دانشگاه از سنگ نیز سخت ترند ، بی انکه آب شود ، مملو از آن عصاره ی عطار ،  در جیب ما بماند....

دم غروب که شاد و خندان از فعالیت علمی خویش(۲)  قصد بازگشت را نمودیم ، در جمع دوستان تصمیم بر خوردن دوباره ی چای نمودیم و من خوشحال از قندی اضافه در جیب ...

قند را از در آوردم و بر دهان گذاشتم و یک قطره چای نوشیدم.... قند دردم در دهان آب شد و صاف پایین رفت ....  و ناگهان ....

و بدین سان بود که من متحول شدم و جهان در برابر چشمانم دگر گونه گردید .... (۳)

 

عصاره ی عطر تا مغز استخوانم نفوذ کرد و بوی عطرم چنان مست کرد که جهانی گرد سرم گردید و بی درنگ از هوش برفتم .

دگر باره که به هوش آمدم  دانستم که در تمام سلولهای بدنم به جای ماده سیتوپلاسم یک قطره عصاره ی عطر آن عطار جایگزین شده و جملگی عملکرد تمام سیستم های بدنی اعم از گوارشی در وهله ی اول ،  سخت متحول شده است.

در وهله ی دوم  تاثیر این عصاره بر روح و روانم بود که بر اثر ترکیبات مختلف از عطر برَد پیت گلزار آنجلینا هدیه تهرانی جنیفر مهناز افشارو ................. تا مدتها دچار چندگانگی شخصیت بودی و خویشتن خویش باز نمی یافتی!

و در وهله ی سوم ، گمان باطل من بر اکسیر جوانی بود ، که از آن پس گیسوان سرم یا به سپیدی گرایید یا همچون برگ خزان با نسیمی به صورت کاملا فله ای از سر بریخت.

وچنین بود که بوی عطرم چنان مست کرد که دامن از کف برفت.

زان پس به خود گفتی آخر اشتری را در بیابان چه به این قرتی بازی ها....رفتیم شیره ی همان کاکتوسهای بیابان را جمع نمودیم  و در شیشه ای اشتر شمایل بریختیم و تمثیلش در این وبلاگ قرار دادیم و هر روز از این عطر خوش بر خویشتن خویش زدیم.

باشد که از این حکایت سخت عبرت آموخته باشید و فریب کیمیاگران خام نیم پز را نخورید و دل بر این جماعت نسوزانید و گر هوس عطرتان بود ، یک راست به شاه عبدالعظیم بروید و از همان عطرهای مشهدی بگیرید که بی شک از گل و گیاهان اطراف به عمل آمده نه از ترکیب اجنبیان .(۴)

 ----------------------------------------------------------------------------------------------------

پا نوشت

 (دوستان توجه داشته باشند که بنده این قسمت را با پا تایپ نموده ام و سخت به مشقت افتاده ام ، انتظارم از شما مخاطب محترم این است که با همان مشقتی که نگاشته ام با همان درجه از مشقت بخوانید.... خوانندگان نو پا می توانند از دماغ گیر استفاده کنند در این قسمت... از خوانندگان کهنه پا انتظار می رود نیازی به این جنگولک بازی ها نداشته باشند ، کسر شان است.... خوانندگان سنگ پا هم بهتر است از این قسمت صرف نظر کنند)

 

۱- این جمله صرفا جنبه ی تبلیغاتی داشت.
۲- ارجاع به 1
۳- افراد به گونه های مختلف متحول می شوند و به درجات کمال می رسند و جهان را دگرگونه می بینند که در بنده ی حقیر در آن دم که قند آغشته به عطر از حلقومم لغزید و رفت پایین ، این تحول در من روی داد . امید است در شما هم چنین تحولاتی روی دهد.
۴- این جمله کاملا با اهداف سیاسی همراه بود.

|+| نوشته شده توسط یک نفر در سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386 و ساعت 2:36 | 
تذکرة الوبلاگ

باب قورباغگان

 

فصل آلوچگان

 

آن قتیل الوبلاگ فی سبیل الاراجیف ، آن آغشته قلم به جمیع التحاریف ،  آن مهین کاربرشامگاه و سحرگاه اینترنتی ، آن خاص  بنده ی محرم الاسرار آستان چتی ، آن یگانه ویرانگر پهنای باند ، آن غرقه ی دریای وبلاگ ، آن شیخ همیشه آن لاین ، آلوچه بنت قورباغگان . کار او کاری عجب بود و واقعات غرایب که خاص ، اورا بود ، که در امر وبلاگ جد و جهدی عظیم داشت و ریاضتی و کرامتی عجیب . وبلاگ اوی عظیم قدر بود به الفاظی مشکل در حقایق و اسرار و معارف که جز خودش احدی ندانست و نفهمید و بدین سبب اغلب مشایخ در کار او ابا کردند و گفتند : او را در وبلاگ قدمی نیست.  و پیوسته در امور آن لاین در ریاضت و فراست بود و در اصول آف لاین در فصاخت و بلاغت ، و در زی ّ اهل دانشگاه بود که این سخن از وی پیدا شد : ((یا وبلاگ …. یا وبلاگ …. یا وبلاگ یا هیچی …)) مریدان متحیر همه گردش بگرفتند  : که یا شیخ این چه حالت است؟ فرمود : ((وبلاگ همان حالت است که گر در آن مستغرق گشتی همه اهل علاف از تو خشنود شوند )) و مریدان بدین پاسخ همه در تحیر بماندی و برخی که ژرفای سخن در جانشان نشست نعره زنان راه بیابان گرفتندی و چندی در اثر روح این فصاحت در آنجا اعتکاف نمودی.

 

وچنین آثار از شیخ وبلاگ در ما به جاست که از این بنده ی حقیر نقل است :

 

یاد دارم که شبی در پشت مسنجری همه شب رفته بودم و سحر در کنار پنجره ی چتی خفته.  قورباغه ای که در آن چتینگ با ما بود ناگاه نعره بر آورد (هی   ctrl + g را گرفت) و هی آدرس وبلاگش را پی ام داد  و یک نفس آرام نیافت.چون روز شد گفتمش آن چه حالت بود ؟ گفت همگان را دیدم به نالش در آمده بودند و از درختان وحیوانات و کوه و بیشه در وبلاگ می نوشتند. اندیشه کردم که مروت نباشد زان همه  وبلاگ نویسند و غوک بی نوایی به غفلت خفته.

دوش غوکی به صبح می نالید                    عقل و صبرم ببرد و طاقت وهوش

یکی از دوستان مخلص را                          مگر آواز من رسید به گوش

گفت باور نداشتم که تو را                          بانگ غوکی چنین کند مدهوش

گفتم این شرط اشتریت نیست              غوک وبلاگ نویس و شتر خاموش

 

و بدین سان همگانی در تاثیر و تاثر شیخ خویش بودی.

 

پس آلوچه دستار و دراعه در پوشید و خلع مرقع بر تن کرد و در زی خرقه پوشان وب در آمد و  آنچنان مستغرق دریای برنامه نویسی وب شد که روزی در سر کلاس طراحی وب ، یکی از پیران طراحی وب که حق اوستادی بر گردن ما نهاده بود  ، اشارتی به شیخ آلوچه کرد و در ان جمع  به سحرش منسوب نمود که : آیا تو بودی که در وب سایت ما غوکی نهادی که دو سرش را به دو جا لینک دادی؟  و شیخ آلوچه فرمود بلی . پس پیر طراح از وی پرسید : به چه سان این نمودی؟ پس از شیخ آلوچه سخنی بر نیامد و پیر دانست که جز به سحر نبوده است و زان پس از شیخ آلوچه سخت در رعب و وحشت ماند.

پس کار او کاری عجب بود و واقعات غرایب که خاص اورا بود و از این معجزات (که جاهلان و غفلت زدگانی چون پیر طراح سحرش می نامیدند) نزد شیخ ما بسیار بود و ما دانستیم که هر جا غوکی به دو سر عالم وجود لینک همی دهد، آن از عجایب و غرایب واقعات  شیخ ما بوده است.

وچون شهرت و آوازه اش به عرش رسید و خلق در کار او متحیر ماندند و منکر بی قیاس و مقرّ بی شمار پدید آمد ، زبان دراز کردند و  جملگی بر علیه وبلاگ وی توطئه ها نمودند و آنان که نباید می خواندند ، خواندند و حرفها و حدیثها پدیدار گشت و آن شد که نباید می شد و شیخ ما متغیر شد. تا آنجا که باز شبی قور قور کنان سر به بیابان نهاد و در راه نعره ها بر می آورد که : ((یا ترکة الوبلاگ ...یا ترکة الوبلاگ ...یاااااااااااااااا))

وباز مریدان گردش بگرفتند و همچون گل در گلستان در کامنتستان وی کامنت ها کاشتند که آخر ای شیخ و پیر ما این چه حالت است ؟ فرمود : ترکة الوبلاگ ! درویشی پرسید : این که گفتی یعنی چه ؟ گفت : امروز بینی و فردا و پس فردا . پس روز نخست کامنتش را بست و روز بعد درش را تخته کرد و روز آخر بر بادش داد.

و مریدان چون این حالت غایت الغثوی در وی بدیدند جملگی دامن هاشان از کف برفت و در پی شیخ خویش نعره کنان راه بیابان گرفتند و چندی است در بیابانهای اطراف شهر جمیع ذی حیاتان از صدای نعره ی آنان که حنجره هاشان را شرحه شرحه کرده پا به دور دستها گذاشته اند.

از آن پس کس این شیخ ما را ندیدستی جز جمعی از یاران که آخر بار وی را در خرابه های پشت دانشگاه یافتند که خویشتن چون غوکی ذی حیاتین با حشرات آن مکان مقابل بودی و در کسب مقامات عالی کمال.

امید است شیخ ما بعد از این حالات عرفانی و کسب مقامات عالی و پس از این اعتکاف ها و ریاضتها جملگی باز بر ما بپیوندد و چون شیوخ دیگر مریدان خویش را رهنمون آید که گلگونه ی غوکان رنگ سبزشان است...

 

 

 

|+| نوشته شده توسط یک نفر در یکشنبه دوم اردیبهشت 1386 و ساعت 21:18 | 
گوش کوب
 

 

حالا هی می زنن تو سر ما که چرا اینقدر گوش کوب بار اومدید ؟   چرا اینقدر هر چی ازتون می پرسن با گوش کوب جواب می دید ؟   چرا هنوز فرق بین مفاهیم عمیق دروس چهار سال بدبختی رو (از جمله OS که بسیار دل پری از او داشته ام و هر چه بلا و سوتی در زندگی ام بوده از صدقه سری او بوده  ) با گوش کوب نمی دونید؟   چرا هنوز موقع انتخاب واحد که می شه هر چی واحد که بهتون می دیم با آبگوشت عوضی می گیرید و هی با گوش کوب لهش می کنید ؟  

آخه یکی نیست بهشون بگه بابا این واحدای شما همون آبگوشته که هر ترم به جای واحد درسی ارایه می دین .... چهار سال آزگار که فقط آبگوشت خوردیم ... بابا حداقل یه ترم محض رضای خدا یه غذای دیگه می دادید ...  (وقتی رئیس مرکز فناوری اطلاعات هر روز بره سفره خونه یه دیزی بزن تو رگ  همین می شه دیگه جانم! ) من به شخصه به نون و پنیر هم راضی بودم . حداقل دیگه گوش کوب نمی خواست ! 

تازه بد بختی اینجاست " آبگوشت پز که دو تا شد آبگوشت یا شور می شه یا بی نمک" ! یکی اطلاعات عوضی به آموزش کل می ده (که تا عمر داری قراره درست نشه و به خاطر همین بدبختی باید یه ترم دیگه آبگوشت بخوری ) ، یکی برگه ی ۴ نفر و به دلخواه امضا می کنه برگه ی ۴ نفر دیگه رو عشقی امضا نمی کنه ، یکی ناز می کنه درس ارایه نمی ده ، یکی هم که ناز نمی کنه درس ارایه می ده تو سیستم نمی زنن ... خلاصه اینجا صد نفر دارن یه آبگوشت می پزن که آخرش هم شوره هم بی نمک. تازه گوشت هم توش نمی ریزن فقط پر از نخد و لوبیاست که آخرش یه حال اساسی به سیستم گوارشی ما بده... من نمی فهمم که دیگه گوش کوبش چیه؟ با گوش کوب باید گوشت کوبید یا نخود و لوبیا؟ ... آخه درد منم از همینه که همین آبگوشت خوردنم درست یاد نگرفتیم! بدبختی اینه که طرز استفاده از گوش کوبم بلد نیستیم!

فردا که فارغ التحصیل بشیم یه گوش کوب به جای مدرک فارغ التحصیلی قاب می کنیم می زنیم به دیوار و زیرشم با خط نا خوش می نویسیم : یادگار پاک تحصیلی من !

|+| نوشته شده توسط یک نفر در دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385 و ساعت 21:39 | 
دستاوردهای فصل آزمون و خطا
 

 

در راستای گذر از فصل سرد و خشک آزمون و خطای دانشگاهها و مراکز آموزش عالی (..اِهِم... با کلاس اومدم این یه تیکه رو  ) مشعوفم که دستاوردها و محصولات این فصل را به بار بنشینم(... اِهِم اِهِم ....نه مثل اینکه نمی تونم بی کلاس صحبت کنم .... حالا می فهمم که وقتی بعضی ها معتقدند که با کلاسی باید تو خون آدم باشه ، یعنی چی ... )

۱ - نخستین دستاورد این فصل پر برکت برای بنده این بود که احتمالا آیت الله طباطبایی در آن دنیا سر پل صراط به هیچ وجهی مرا رها نخواهند کرد ! چرا که بنده هر چه  معلومات شخصی خودم بود به جای سخنان ایشان در برگه آزمون تفسیر وارد نمودم...و هر جا دیدگاه آیت الله طباطبایی خواسته شده بود ، بنده دیدگاه خویش را به جای ایشان عنوان نمودم و به احتمال زیاد ایشان از آن بالا به من می نگریستند و پیش خود می گفتند که آخر من کی اینها را گفته ام!

۲ - در دومین آزمون و خطا ، بنده به همین شترستان خود سوگند یاد می کنم که هر چه در برگه آزمون تاریخ نگاشته ام ، همه عین حقیقت تاریخ است و آنچه در کتب ما آمده بود ، تحریفی بیش نبوده است! و تازه باید برگه آزمون بنده را به عنوان یکی از اسناد بسیار معتبر تاریخی در بزرگترین کتابخانه های جهان حفظ و نگهداری کنند.و چنانچه محصولی از این برگه عایدمان نشود فقط به خاطر ارجاع اساتید به منابع نا معتبر تاریخی است و دیگر هیچ!

۳ - در سومین روز از ازمون و خطا (که درجه خطا بسیار بالاتر از آزمون بود) از توصیف محصول عاجز ماندم جز اینکه بگویم ما در این آزمون ازلیت و ابدیت را با هم تجربه کردیم عرضم به خدمتتان که تاریخ ثابت کرده است که بیش از نیمی از شرکت کنندگان ازمون محاسبات عددی هر سوال را تا ابد محاسبه می کنند و باز جوابی عایدشان نمی شود فلذا نام این درس نیز در دامان تاریخ به تحریف کشیده شده است و حقیقت مطلب محاسبات ابدی بوده. البته بعضا برخی از سولات هم نه تنها انتهایی برایشان قابل تصور نیست ، ابتدایشان هم چندان قابل تشخیص نبوده فلذا شایان است که محاسبات ازلی و ابدی خوانده شود. شایان ذکر است که بنده  آزمون تاریخ و ازمون محاسبات ابدی را بی هیچ فاصله ای به دنبال هم داشتم و بدین سان بود که بنده بعد از آزمون تاریخ در شب ابدیت خویش آمدم یک انتگرال لژاندرـگاوس حساب کنم که نتیجه چیزی شد که احتمالا در آینده ی نه چندان دور به عنوان یک شیوه ی انتگرال گیری جدید به نام انتگرال اوس و خزرج وارد دنیای ابدیت خواهد شد.

۴ - در چهارمین روز هم که آزمونی بود که بنده هیچ دل و خاطره ی خوشی از آن نداشته و کینه ی شتری خفنی با او دارم . گزارش حادثه ی ویرانگر بنده با این درس در جای دیگر به تفصیل گزارش شده که هم اینک هیچ حوصله ی تکرارش را ندارم ، بروید از همانجا بخوانید.فقط در همین حد بگویم که اگرسیستم عاملی بتواند با آن الگوریتم هایی که بنده سر جلسه آزمون در برگه ام ارایه داده ام کار کند، احتمالا این کارکرد یکی از علائم آخرالزمان خواهد شد!


و این بود تمام آنچه که در این فصل بر ما گذاشت. بسیار خوشم که بعد از این فصل سرد، فصل یخبندان انتخابات است که ان شاءالله اگر مجالی و عمری بود و از این یخبندان زنده بیرون آمدیم ، در خصوص چگونگی آن نیز به بحث خواهیم نشست.

|+| نوشته شده توسط یک نفر در جمعه بیست و نهم دی 1385 و ساعت 22:56 | 
حالا اولشه ... وایسا
 

 

در ابتدا سلا م به خدمت نفر به نفراتی که قرار است سری بر این وبلاگ بزنند . امید است سر نفر به نفرشان بشکد تا بدانند که وبلاگ‌‌‌‌‌‌‌ بنده سنگ نیست که بیایند و سرشان را بزنند و بکوبند و عبرتی هم نگیرند . اصلاْ به شما چه که بیایید سر بزنید ؟ و چنین خواهد بود عاقبت فضول کاران!

در اثنا عرضم به خدمتتان که بنده از تاسیس و بنیانگذاری این وبلاگ (که الان در حال پاره کردن همان ربان قرمزم) هدفی بس عالی و متعالی داشتم و اصلا و ابدا هدفم احیاناْ و احتمالاْ و محتملات رو کم کنی نمی باشد و شایان ذکر است که بنده به هیج وجه من الوجوه کم نیاورده ام و بسیار هم خونسردم الان.

هدفم بسیار بسیار آنچنان که در وصف نگنجد و در وهم نیاید مقدس است  که اجمالاْ در زیل آمده است :

  1. احاقه ی حقوق نفرات
  2. اجرای عدالت در کویر و بیابانهایی نظیر ربع الخالی و امثالهم
  3. گسترش صنعت رو به رشد و توسعه ی صحرانوردی
  4. خدمت به فرهنگ و ادبیات درون بیابانی و برون بیابانی
  5. نمایاندن سیمای پنهان آفتاب برّ و بیابان
  6. شن داغ در حلقوم دشمنان و بد خواهان ریختن
  7. و ....

بدین سان است که من یک نفری هستم که بسیار نوع دوستم.

در انتها من بسیار خوبم . چون من نمی یابید هر قدر هم که خودکشی کنید و خود را به ۶۶۶ قطعه ی مساوی تقسیم نمایید. و تا خون در رگم است و تا نفس در سینه دارم و تا گوشت بر استخوانم می باشد و تا چربی در دو کوهان من ... نشان دهنده ی این است که من بسیار سالمم و سلامت و هیچ اثار بیماری (به کوری چشم حسودان و بد خواهان )در من نیست و تا سالیان سال هستم و پاینده. 

|+| نوشته شده توسط یک نفر در جمعه بیست و نهم دی 1385 و ساعت 18:4 | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar