| خانه | آرشیو | پست الکترونیک |
|
بازگشت شتری
سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام احوال شما ؟ جانم؟ نه به خدا اینجوری نیست آخه شماها نمی دونید که به من چی می گذره که آخه. د ِ آخه اگه بدونید مثل ابر بهار ... نه ببخشید ... مثل آفتاب لنگ ظهر تابستون بهار از حرارت ذوب می شید . خوب نمی ذارید تعریف کنم که ، هی من و به باد ناسزا گرفتید که آپ نمی کنه این .... جانم ؟ گر بدانید این شتر بینوا از چه صحرای سوزانی نزد شما باز همی گردیده سخت در شگفت خواهید ماند . آن گرمایی که گوشت تن آب نمود و لک های متعدد بر اثر عدم استفاده از کرم ضد افتاب بر چهر نشاند ، آنچنان که چون در بازگشت در آینه بنگریستم دیدم از آن همه هیبت شتریمان جز زرافه ای مردنی هیچ بر جای نمانده! وتمام بد بختیها از همان آزمون فوق لیسانس یک ماه و اندی پیش شروع شد ! پس مرا گفتند چند ماهی ترک وب و وبلاگ و چت و وویس و ایمیل ها و پست الکتریکی و مکانیکی و مغناطیسی و غیره و ذلک کن و سخت بنشین و جمعی از حیوانات اعم از خر (و سایر اقوام و بستگانش) گاو (هم ازنوع وحشی مخصوص گاوبازی هم از نوع ده من شیرده) بز (از نوع زنگوله پا و سه فرزند محبوبش) و شتر (که با مخالفت شدید بنده روبه رو شد) گرد همی بیاور و چماقی از جنس درخت گردو که دوامش به چند ماه کفایت کند اختیار نما و این حیوانات زبان بسته ا نیک شبانه روز بزن ، باشد که حاجتت روا آید. و چون روز موعود فرا برسید به سان شیری ژیان و اشتری زانتیا چندی گذشت ... پس برگه ها بر ما نمودند .... جان شما عزیزان چون آن برگه ها بدیدم ، رنگ از رخسار چنانم پرید که مرغ از قفس باز ! پس زیر و زبر نمودم که شاید از جمیع آن حیوانات که زده بودیم اثری بیابیم ، لیک جز جانوران عجیب الزوایا و غریب السجایا هیچ نیافتیم !آنگاه نزد خویش گفتیم به آنکه از ذخیره فسفر خویش چیزی بسوزانیم باشد که حاجت روا آید ! پس نیک بسوزاندیم و بسوزاندیم و بسوزاندیم و ... که خام بودم پخته شدم سوختم ! جان دوستان چنان می سوزاندم که دود از گوش و حلق و بینی و چشم و چالمان فضا را سخت آکنده بود .... لیک هیچ سوالی حل نیامد که نیامد ! پس ترک میعادگاه کرده و با سری افکنده عزم منزل نمودیم. در راه چون باز می گشتم دیدم این مانتوی مبارک سخت به تن لق می زد خاک بر سرمان ! همانا آنکه بر سر آزمون می سوزاندیم و دود و دمش را به راه انداخته بودیم چربی بودستی نی فسفر ! دیدم هر چی می سوزوندم هیچی حل نمی شدااااا نگو داشتم عوضی می سوزوندم و انگاه بود که دانستم خوش به سعادت انکه آمد بر سر آزمون بخورد و برفت! لیک نزد خویش اندیشیدم به آنکه اینک از تجربتی که مرا حاصل آمده در جهت رستگاری خویش سودی جویم توجه توجه ! لاغری لاغری ! با آخرین متدهای علمی شتری ! با هشت مرحله آزمون آزمایشی! در هر آزمون تضمینی ده کیلو لاغرتر شوید ! لاغری در انتهای دوره تا هشتاد کیلو ! اساس این روش بر مبنای آخرین تحقیقات انجام شده بر روی سوخت و ساز بدن توسط شتری می باشد ! آزمون ها بر اساس مشابه سازی با آخرین آزمونهای کارشناسی ارشد می باشد که در هر آزمون با اساتید مجرب به شما آموزش داده می شود که چگونه به جای نیم مثقال فسفر ده ها کیلو از چربی های خود را از بین ببرید! یادتان باشد شعار ما این است : زرافه شدن حق شماست !
از دوستان عزیزی که قصد دارند با ما همکاری نزدیک در تاسیس این انیستیتو زیبایی داشته باشند تقاضا می شود برای کسب اطلاعات بیشتر به سایت رسمی انیستیتو زیبایی شتری مراجعه فرمایند !
و چنین گذشت شش ماه از عمر مبارک ... *** آقا ما این آزمون را دادیم گفتیم دیگر خلاص عین شتر افتادیم به سیاه سرفه . جان شما هفت روز و هشت شب و نه بعد از ظهر و ده صبح چونانم سرفه راه نفس گرفته بود که گاه چون لبو کبودیمان حاصل می آمد گاه چون گچ سفیدیمان . یعنی سرفه در انواع رنگهای جیغ بنفش و قرمز و نارنجی و فسفری و سرخابی ! دیدیم نخیر ! به صد کوشیدند درمانمان کنند نشد که نشد . گفتیم جهنم و ضرر نزد یک متخصص برویم ببینیم چه مرگمان است : دکتر ... متخصص بیماریهای داخلی فوق تخصص بیماریهای ریوی از آمریکا ! - السلام علیک یا حضرت دکتر - هوووم - بله؟ - مشکل؟ - جانم! ها بله ! حضرت دکتر بنده حقیر مدتی است عین چی ، البته خودمم هم دقیق نمی دانم عین چی ، هی می سرفم و می سرفم و ... - سیگار می کشی - نخیر - حشیش ؟ - بله؟ - کراک؟ - جانم؟ - شیشه؟ - هاااا؟ - دچار حالات نوستالژیک هم می شید؟ - نَمَنَ ؟؟؟؟ حضرت دکتر باور بفرمایید بنده حقیر به یکی از دردهای اولیه بشر نظیر سیاه سرفه ، ذات الریه ، حصبه ، سل ، وبا ، یرقان ...مبتلا شده ام نسخه ای بی سر و ته برایمان پیچید و به سلامت! و اینک از ان زمان که از نزد آن عالم دهر آمده ام سخت به خویشتن خویش مشکوکم ! خلاصه هر جا که فکرش را کنید گشتم و هیچ نیافتم و هنوزم شک امان مرا بریده است! حالا این شک و شبهات به کنار ، آن حالت نوستالژیک را بگو!
اینک دیدید که بی سبب به این حقیر بینوا هی گیر می دهید که تو وبلاگت گندیده است و تار عنکبوت بسته است و بمیری به از ان که آپ کنی! اصلا حال می کنم آپ نکنم عقده شش ماه را یک جا خالی کنم
راستی! سال نوتونم مبارک ایشالله که سال خوبی واسه همتون باشه ، امیدوارم همگی تو این سال جدید بشید برج اعتماد به نفس عین خودم |+| نوشته شده توسط یک نفر در چهارشنبه هفتم فروردین 1387 و ساعت 18:32 |
سرنوشت مظلومیت... آه ه ه
یعنی ها ، همچین که می شینند وَر دل آدم ها ، شروع می کنند ها : - هر چی باشه من دو سه تا پیرن بیشتر از تو پاره کردم و ...
البته بستگی داره از چه نوع لباس هایی پاره کرده باشی از اون هایی که اون قیمت اند ؟ البته الان نصیحت ها یک جور دیگری شده است تا : -هر چی باشه من دو سه تا پیرن بیشتر از تو دمده کردم ...
یعنی اینکه من آخرشم و تحت هیچ شرایطی لباس دمده بر تن مبارک نمی کنم و تو هم برو هر چی لباس دهاتی داری بریز تو جوق و دیگه با این ریخت و قیافت با من حرف نزن که همین جوری نصیحتت می کنم هاااااااااااااااااا امید است آن که بیهوده نصیحت بی ربط خلق همی کند و بی سبب سلول های مغزی آدمی به سان آدامس بجوَد ، جمیع البسه هایش شرحه شرحه و یا در برخی موارد از دم دمده گردد ، آمین
وبه راستی گفتم آدامس یاد حادثه ای بس غریب اوفتادم
چندی پیش که طبق عادت همیشگی سرم را عین شتر مرغ پایین انداخته بودم و در خاک فرو برده بودم (و چون خود هیچ کس نمی دیدم گمان می بردم که کسی نیز مرا نمی بیند) ، داشتم می رفتم که سوار این گردشگرهای درون زمین بَری شوم و جان شما نباشد جان این مرغ همسایه مان (که اتفاقا غاز هم هست ) سخت در اندیشه محال نصب آسان FreeBSD 1 فرو رفته بودم و عمرنات پتاسیم و کلیسیم و منگنز و ... خلاصه عمرنات جدول مندلیف به احدی کاری نداشتم و چون اولین ایستگاه بود صاف رفتم و نشستم
دو سه ایستگاه اول اوضاع رو به راه بود و هوا مطبوع و شرایط بس مساعد برای نصب FreeBSD . همین جور که داشتم نصب این موجود لا اینستال را روی سلول های خاکستری مغزم تمرین می کردم (آن هم روی آن خاکستری نوک مدادی ها نه آن خاکستری بی رنگها ، این بی رنگ تر ها را گذاشتم برای لای جرز دیواری جایی ، به درد می خورند حیف اند ) که ... احساس کردم طبق یک الگوریتم فشرده سازی نا شناخته مرموزی یواش یواش دارم کمپوت می شوم. - خانم یک کم جمع تر بیشینید ما هم جا شیم ....
جانم!!!
من را می گویید، همچین به وجناتم بر خورد که آمدم سر و سینه ای صاف کنم و ابرویی بالا بیندازم و جذبه ای بگیرم و گرد و خاکی به پا کنم جان شما نباشد جان همان غاز همسایه (طفلک در دو گانگی شخصیت بین غاز و مرغ دارد می سپارد جان) سرم را بالا کردم و آن بدیدم که کس ندیده بود یعنی همچین که چشمم به هیبتش افتادها ، با چنان پدیده ای در عالم هستی مواجه شدم که در دم عین همان شترمرغ سر در خاک فرو بردم و این بار دست و پا را هم. دید تکان نمی خوریم ، این بار خشمگین تر فقط یک غرش زیر دندانی به من و اطرافیان رفت . دیدیم نه! نمی شود! غرشش سخت در ما کارگر افتاد (و البته در خبر است از آن کارگر که هم اکنون در بیمارستان است و سخت اوفتاده است و شدید مصدوم است) و هر کس قدر بضاعتش کوشید که تکانی بخورد و شست یکی در حلق دیگری رفت و گوش آن دگر در چشم این دگر و چشم این دگر در بینی آن یکی دیگر (جدا هنگام پیاده شدن جراح گوش و حلق و بینی وجودش ضروری بود) و خلاصه به صد جهد 5 سانتی متر نا قابل جا باز شد. خنده ای از سر رضایت کرد و گفت : - خوبه خانما ، بسه ، جا می شم ، مگه من چقدرم ... جانم!!! و آنگاه او خویشتن در بین ما جا داد یعنی اگر قرار باشد بنده تا آخر عمر روی این مسئله فکر کنم ها ، این کار را میکنم خلاصه ، سرنوشت ما هم چنین بود. داشتم یواش یواش به خودم می قبولاندم که این لهیدگی دست تقدیر است و نباید زیاد سخت گرفت و داشتم خودم را با محیط تطبیق می دادم و سازگاری می کردم و تلاش می نمودم که خیلی دنبال دست و پا و گوش و حلق و بینی خود نگردم که .... ناگهان دیدم دارد صدای یک سری انفجارات خفیف هسته ای از اطراف می آید که به مرور شدت می یافت جان شما نباشد جان همان مرغه (تا آخر این پست یه بلایی سرش می آورم ... تا کرک و پرش را نریزم ولش نمی کنم) برگشتم یک نگاه به صورت آن پدیده بی نظیر هستی انداختم دیدم یک آدامس اندازه ی یک شلنگ 50 متری فشرده شده (با همان الگوریتم های خاص خودش) در دهانش انداخته و چنان آن را با اشتها میل می نماید چنان چلق چلوقی راه انداخته بود و هی این آدامس بی نوا را باد می کرد و منفجر می نمود که نگو : چلق چولوق چملق ... چمچملوق چمیلمولق چیلقلی .... چولوق قلی چیقیل چقال چیم چلاق و.... آی مستفیض بودیم در آن لحظات! ... اصلا دقت که کردم دیدم این آدامس شکستنش هم ریتم دارد : چَلَق چَلَق ... چَلچَقَلک ... چیم چَقَلَک ... چَلَق چَلَق ...اوه اوه ... چَلَق چَلَق... اوه اوه اوووووووووووووه بیا وسط آهاااااااااااااان نه ، نه این نبود ... ریتمش سنگین تر از این جفنگ بازی ها بود . به احتمال 105 درصد قطعه 4 بتهوون را می نواخت ....مطمئنم . خواستم باز بلند شوم و مثل دفعه قبل گرد و خاکی راه بیندازم و خودی نشان بدهم که حساب کار دستش بیاید که آخر خانم محترم آدم در اماکن عمومی که این سر و صداها را راه نمی اندازد ، که همین که بر گشتم دیدم ... دیدم دارد با تمام قدرت موجود در عضلات صورتش و با تمام تنفس خود در آن آدامس بی نوا می دمد که می دمد که می دمد ...چنان سرخ و سفید می شد و رنگ عوض می کرد و آن آدامس را فراتر از حد کشسانی اش باد می کرد که نگو ... گفتم الان است که این آدامس بترکد و تمام ردیف ما را اساسا جوری به هم بچسباند که دیگر هیچ جراحی اعم از گوش و حلق و بینی و دست و پا و... نتواند عمرنات چسبُنات ما را از هم جدا کند. خواستم به عطوفت بگویم : آخر خانم جان آدامس جهنم ، با این سرخ و سفید شدن الان خودت می ترکی یک مکث کوتاهی کرد و سپس به شکلی کاملا حرفه ای با رعایت تمام قوانین ترمودینامیک و تنظیم فشار هوای اطراف و ... شروع به تخلیه هوای داخل آدامس کرد و کارش که تمام شد چنان خنده ای تحویل من داد از سر پیروزی که سخت یاد چهره اسکندر مقدونی در کشور گشایی هایش افتادم جان همان غاز همسایه (احتمالا تا الان زن همسایه اساسی برای افطار و سحری حتما کبابش کرده ) رکورد دار بود . جداْ آدامس جونده ای به این حرفه ای ندیده بودم . حتما مدال های بسیاری در مسابقات جام جهانی و المپیک گرفته بود که رو نمی کرد. و بالاخره برخاست و رفت و من نیز بر خاستم و تا منزل سخت در تلاش بودم که پاهایم به راست نروند و دست هایم به چپ و سر به آسمان گوش به زمین و حلق به جلو و چشم به عقب و... و روزها و هفته ها و ماهها سپری شد تا اندکی بهبودی حاصل آید و بنشینم و آپ کنم (حالا هی بگویید این آپ کردن بلد نیست ... شما که نمی دانید چه بلاهای زمینی بر من نازل می شود آخر (یعنی حال می کنم که بهانمم جورِ جورِ ))
ها چیست؟ اُن جور آُن جور نگاهم نکن ای جور ای جور نگاهت می کنم ها ! خودت را به آن راه نزن ! چرا خودت را به راه می زنی ؟ به در و دیوار بزنی که بهتر است . اصلا می دانی چیست ؟ نمی دانی دیگر... شیطانه می گوید نگویم چیست تا در جهل بمانی هااااااا آخر عمری هم نمی آیم از جهل بیرونت بیاورم هااااا... اما نه ، من سخت چون بهشتی ام حالا می گویم چیست . این است که اصلا من حال می کنم راه بروم و ادعایم شود . اصلا حال می کنم همین جور چپ و راست ادعایم شود که هر چه موجود صعب الاینستال در عالم است من بلدم نصبش کنم. FreeBSD راهم همین جوری نصب کردم باور بفرمایید. ای جوری : ما 1 سال پیش یک windows نصب کردیم بعد فکر کردیم هر سیستم عاملی در عالم هستی باشد را نیک نصب خواهیم کرد. جان شما همچون شتری که وسط صحرای شنی مانده باشد و باران هم زده باشد و این شنها از گل هم نرم تر شده باشد ، تا خرخره فرو رفتم 6 ماه گذشت ما یک Linux نصب کردیم و 4 تا ext شنیدیم و اینها ، گفتیم دگر FreeBSD هم همین است و بس . باز رفتیم چون برج ، ادعا کردیم ما بلدیم و ext هم تازه می دانیم و این حرفها . طرف مرا پرسید port های FreeBSD را می دانی چیست؟ جان شما این بار باران صحرا سخت شدید تر از پیش بارید... تا اینکه چندی پیش port ها را هم دانستم چیست و ای کاش نمی دانستم پس حقیقتی بر من آشکار گشت. همانا آنکه FreeBSD به کمال تواند نصب کند خدایش اورا بیامرزد و بر مزارش گل ها شکوفه ها همی بریزند و روحش همواره شاد گردد. حالا باز او جور او جور نیگا نکن . تا عمر دارم از این ادعاها می کنم . حالا بیبن!
|+| نوشته شده توسط یک نفر در چهارشنبه چهارم مهر 1386 و ساعت 1:0 |
رسم نوشتن با قلمها يادمان رفت
راستش می خواستم یه پست بزنم اینجا که به این شعر بر خوردم ، این قدر ازش خوشم اومد که حیفم اومد نذارمش اینجا ، حیف که نمی دونم شاعرش کیه.
گل كردن لبخندهاي همكلاسي ؛ با يك نگاه ساده حتي يادمان رفت، ترس از معلم ، حل تمرين پاي تخته، آن زنگهاي بي كلك را يادمان رفت... راه فرار از مشقهاي توي خانه ؛ اي واي ننوشتيم آقا ، يادمان رفت، آن روزها را آنقدر شوخي گرفتيم؛ جديت "تصميم كبري" يادمان رفت، شعر"خداي مهربان" را حفظ كرديم، يادش به خير اما خدا را يادمان رفت، در گوشمان خواندند رسم آدميت، آن حرفها را زود اما يادمان رفت... فردا چكاره ميشوي ؟ موضوع انشاء، ساده نوشتيم آنقدر تا يادمان رفت ديروز تكليف ، آب ،بابا بود و خط خورد؛ تكليف فردا ، نان و بابا ، يادمان رفت...ـ
خوش به حال بچه مدرسه ای ها .... |+| نوشته شده توسط یک نفر در سه شنبه سوم مهر 1386 و ساعت 21:46 |
حقیقت المجاز الحقیقی!
بابا بالاخره آپ کرد... اجماعا صلوات...(اشاره محوی به زنگ پیامک همراه آویزان مدرنم .... آه....
افسوس و صد افسوس که کس ندانست در این ایام جفا بر من چه ها گذشت . آه ه ه ه.... و یاران جملگی از من بگریختند و بر من سنگها و دشنه ها فرود آوردند و چنان گمانشان برفت که من از زی اهل وبلاگ برون جُستمی و در خرقه ی وب ستیزان در آمدی و سخت از من به ستوه آمدستی و همگانی بر سر من فریادها بر آوردی و نعره ها نمودی که تو از راه وب و وبلاگ به در شدی!!! و آن دگر مرا گفتستی که تو همی فضا حرام کنی و جای مردمان تنگ نمایی که تو زیادی بودستی و این دگر مرا گوید زکی !!! پس جملگی بر قتل من موافق بودی! و چنینم در جفای یاران گرفتار آمدی.... لیک همه از احوال من سخت غافل بودی که در این ایام ترم آخری حال من چون است... روز اول که قدوم مبارکم را بر بارگاه علم و دانش نهادم نیک دانستم که عاقبتی جز فنا ندارم و دراین سال آخری معلومم گشت که تا آخرین مرحله فنا چند قدمی بیش نمانده که شرح آن بر یاران چنین برفت : چار قدم مانده به فنا : در این مقام در معاملت و مکاشفت خویشتن بودم که اندر خبر ِ آموزش دانشکده از جای بجستم که مرا گفتستی که بایدت هر چه زودتر با یک دیو سیرت دیو صورت مقابل همی آیی ، که گر به سلامت برون شدی به دگر کمال رسی و گر نه نابود همی شوی و رنگ فارغ التحصیلی هیچ نبینی پس در اتاق دیو ِ خان ِهفتم ِرستم اندر آمدیم استاد لم داده ، بیکار تر از همیشه خیره به صفحه ی خاموش مانیتور، با یک دست در حال خاراندن شکم دو متری با دست دگردر حال مگس پرانی و پشه کشتن در هوا به شکلی کاملا آکروباتبک! لبریزاز احساس خوش تیپی.... - حضرت اوستاد ! پروژه ای را که به جانش کشتم و به جان دادمش آب - برو فردا بیا ، الان وقت ندارم... جانم!!!!!!! لیک مگس پرانی و شکم خارانی و صفحه خاموش مانیتور بس مشغله ای عظیم تر از شرح احوال پروژه ما بود ....رفتیم ودگر روز آمدیم... - پروژتون چیه حالا دو روز من و علاف کردین؟؟؟ جانم!!! - حضرت اوستاد ، بیمه پروژه ای تهیه و تنظیم نموده ایم که گر مجالتان بُود نظری بیفکنید... - ماشینم را بیمه کنید ....زود ... جانم!!! بعد از ساعاتی مجادله ، بر مغز پشه صفت حضرت اوستاد فهماندیم که ما اصلا و ابدا ماشینت را بیمه کنیم - این چیه دیگه ، بیمه دام و طیور؟.... دام و طیورم را بیمه کنید ... یالا... جانم!!! - این چیه دیگه ؟ بیمه حوادث؟ میخوام بچه ام رو بیمه حوادث کنم ....یالا جانم!!! - الان تابستونه بچه ام شیطونی می کنه می ره غواصی ، می خوام بیمه غواصیش کنم ، دوباره شش ماه دیگه زمستونه یه شیطونی دیگه می کنه می خوام شش ماه دیگه بیمه اسکی بشه...چی کار باس بکنم؟
وچنین شد که هر چه تمنا و التماس نمودی که بیمه اش کنیم زیر بار نرفتیم که نرفتیم . پس در آخر سخت بر آشفت و متغیر گشت و بر ما جفاها براند که : - این پروژه رو خودتون انجام ندادید.. و شیطان چنان نعره ها در گوش مبارکم می کوفت که یک لگد جانانه به آن شکم امرود شکل فرود آورم تا کمپوت امرود همی دهد - حضرت اوستاد من این را به جانم کشتم و به جان دادمش آب ، ای دریغاااااااااااااااا..... وسخن کوتاه که گر چه نمره ای نیک نیافتم ، ولیک درسی به آن اوستاد دادم که : استاد آن بُود که شخصیت ، نی بیمه دارد و فرزند آن بُود که تربیت ، نی بیمه دارد وچنینم حکمتی از حکمتهای نهفته خویش آمو ختمش .... باشد که روزی به راه راستش هدایت یابد .آمین. سه قدم مانده به فنا : پس از آنکه مرحله کمال پیشین نیک سپرید ، قدم در وادی بلا نهادیم و این وادی جز آن متروک آزمایشگاه در ته گاه خانه ی دانشکده نبودستی... دو تکه حلبی با دوصد سیم و سوراخ و پورت و پین و دم و دستگاه تحویلمان دادند و گفتند : - مرد آن بوَد که از یک حلبی به دگر حلبی چنان راه زد که از این دگر به آن دگر داده همی سیر سلوک کند ! پس چون این کار کند مرد طریقت باشد و گر نه هلاک شود و رنگ فارغ التحصیلی هیچ نبیند... پس کمر همت بستیم و شبانه روز در آن ته گاه خانه همی از این پورت به آن پین از آن پین به این ورودی از این ورودی به آن خروجی راه همی زدیم ولیک : گر ورود و گر خروج بر پورت و پین باشد همی سیر داده درخم صد کابل و سیم باشد همی پس کابل ها و سیم ها نمودیم و از این به آن و از آن به این از سه به دو از دو به پنج و چار و شش نمودیم پس از هفت و هشت به یک و دو و باز از دو به نه از سه به هشت و...آن چنان ترکیب ها و ترتیب ها دادیم که جن ندادستی... لیک باز خائب گشتی. باز نزد آن دگر حضرت اوستاد شرف یاب شدیم که آخر این شرط کمال نباشد که ما هی چنین کنیم و حلبی های شما هی چنان کنند!... وی متغیر گشت و از خویشتن بدر شد : - پس من در کار شما ابا کنم که شما را در طریقت قدمی نباشد و جملگی جز به تباهی نروید. و چون این بشنیدیم ، دستار و دراعه ی خویش بیفکندیم و سخت بر آشفتیم و نعره ها کشیدیم و شلوغش کردیم که آخر حضرت اوستاد ما هر چه بود کردیم ، فقط همین مانده که نه انگشت دست خود را در پورت سریال یک حلبی فرو کرده و نه انگشت پای خود را درپورت سریال آن دگر حلبی همی بریم و داده را از رگ و پی خویش عبور دهیم و محض اطمینان آن انگشت اضافه دست را در چشم راست و انگشت اضافه پا را در چشم چپ فرو بریم تا اساساً نال شوند و نویز سیستم صفر همی گردد. پس گر چنین کنیم آیا ما را در کمال قدمی بُود؟؟؟ و چون حضرت اوستاد این از ما بشنید رعب و وحشت سراپایش را نمود و دانست که ما در طریقت از هیچ کاری فرو گذار نبوده و سخت منقلب شد و نمره ی خلاصی مان را نمود و زان پس نعره زنان سر بر بیابان نهاد و در قعر دره ها منزل گزید تا به تفکر بپردازد که چون است کسی با انگشتان دست و پایش از رگ و پی اش ، داده همی سیر سلوک دهد و این چه کمال است و این چه شوق فنا فی العلم است در این خُرد دانشجویان! دو قدم مانده به فنا: و آگاه باشید که هر چه بلا بر سرم آمد از این قدم بود و بس! - گر خواهی از این بلا جان سالم بدر بری چنین کن که من گویم : اول یکی سیستم را نصب می کنی ، پس آن دگر را بر روی این نصب می نمایی ، پس چون چنین کردی ، آن یکی دیگرسیستم را بر روی این یکی دیگر نصب می نمایی پس اوستاد این بگفت و برفت و عالم سخت بر من تیره و تار نمود و هیچ اندیشه ی افزارِ سخت مرا در این راه نکرد و ندانست که من گر چنین کنم هاردِ بی نوای من هر بارجز خاکسترش بر جای نماند و چون در روز هزاران بار ریسِت همی کنم همچون ققنوس از خاکستر خویش سر بر آرد و باز دگر بار خاکستر شود و... پس در این قدم افزار نرم و سخت هر دو بر مسیر تعالی شوند و فسانه وار جان به جان آفرینان خویش تسلیم نمایند. پس اینکم همچون شتری که در گل و لای فرو ماند ، فرو مانده ام ... باشد که روزی جان سالم از این بلای بدر برم .... آمین! یک قدم مانده به فنا: هنوزم قدم براین بارگاه نرسیده است ، لیک در خبر است از دوستان گرانقدر ازاین قدم که چون در آن وارد گشتی هیچ خروج نیابی و بر هر در عاجزانه زنی هیچ گشایش حاصل نگردد و به جای پردازش این قدم از همینک در پی انواع متنوع خاک باشید که در روز مبادا شما را سخت به کار آید. پس این قدم پایان پروژه نامی بُود که هیچ به خاطر ندارم کس جان سالم از آن برون همی برد... پس در این مقام هر کس به فنا نائل آید شرط کمال به جای آورد و همگان در احوال وی متحیر بمانند.... و چنینم احوال بر من گذشت و یاران مرا براندند و سنگها و دشنه ها مرا کوفتند و کس ندانست که به راستی حال من چون است : گر بر سر خاشاک یکی پشه بجنبد آن پشه منم ، درمانده زبیداد زمانه۱
پی نوشت---------------------------------------------------------------------------------------------------- 1: من نمی دونم چرا وقتی اومدم تو این رشته کسی نبود به من بگه که آخرش مجبورم یه تذکرة الاولیا از اول خودم بنویسم ؟؟؟؟؟؟؟؟ |+| نوشته شده توسط یک نفر در دوشنبه پانزدهم مرداد 1386 و ساعت 22:8 |
!متاسفانه ، شما دچار عقب ماندگی ذهنی هستید
چندی پیش به سبب اغفال بعضی از دوستان همراهم که قصد نام بردنشان را ندارم ازجمله فتیله ، تن به خفتی دادم که جای شما و امثال شما و امثال اینها و آنها و خلاصه همگی ،خالی هی من به اینها گفتم بابام جان ننم جان ، من IQ ام بالاتر از این حرفاست که بیام و اینجا بنشینم و جواب تستهای چپ اندر قیچی امثال اینها را بدهم ... من قبلا خودم تست هوش دادم بالای ۳۰۰ بوده ... اینها اصلا در سطح من نیست ، واسه امثال ما بزرگان کسر شان است که بیاییم اینجا و خودمان را قاطی کوچکان کنیم... اصلا من خودم یک تئوری عظیم ااجثه در خصوص هوش ، اعم از طبیعی و مصنوعی داشتم و بر اثر یک سری تحقیقات عمده و با توجه به یکی از اصول فلسفه که می گوید : جمع نقیضین ناممکن است ! به یک سلسه مراتب حقایقی در راستای هوش طبیعی و مصنوعی افراد رسیدم که آنکه طبیعتش بیش مصنوعیتش کم و بالعکس و مگر ممکن است دو نقیض طبیعت و مصنوعیت را در عین حال در یک نفر با هم جمع کرد؟ و خویشتن نیز بعد از گند بسیار به جایی که بر سر امتحان هوش مصنوعی زدم سخت نیک دانستم که هوش طبیعی من بس بیش از این است و آیا اینک دلیلی بهتر از امتحان هوش مصنوعی در صحت و سلام کامل هوش طبیعی ما؟ هی ما این را به یاران و مریدان خویش بگفتیم ولیک مقبول نیفتاد... خلاصه نشد که نشد ....اغفالمان کردند که کردند ... رفتیم و با تمام جد و جهد و جهتی که داشتیم ، ۳۰ دقیقه عمر گران مایه را (که هیچ به خاطر ندارم لحظه ای از آن به بطالت گذشته باشد بالاخره این ۳۰ دقیقه هم تمام شد و خوشح |